تبليغاتX
خوابگاه دختران
خوابگاه دختران

خبر به دورترین نقطه ی جهان برسد

به نام خدای خودم

سلاااااااااااااااااااااام

حال واحوال؟

منم خوبم فقط امروز یه کوچولو دلم گرفته ، آخه این هفته ، آخرین هفته ای هس که من میرم کلاس!!البت بماند که من کلا کلاس نمیرم ولی این ترمی ، خوب ترم آخرم هستو دیگه قرار نیس ترم دیگه بیام کلاس!!البته بماند که اینجوری که من درس میخونم حتما این ترم همه درسا رو پاس میکنم(خوب بهم نخندین!!ایشالا همشو پاس میشم)!

امروز دلم میخواس با استاد نظارات عکس بگیرم ولی هیچ کس پایه نبود،منم گفتم سه شنبه عکس میگیرم!!کلی هم غصه خوردم که هیچ کس پایه باهام نیس!!یادش بخیر کاردانی!هممون معطل بودیم یکی بخواد عکس بگیره چنان سریع همه جمع میشدن که من خودم گم میشدم!!اخه معمولا من پیشنهاد میدادم!!

از فردا با همه اساتید گرام عکس میگیرم البت بچه ها میگن خانم خانی با دوربین مشکل داره!!والا ما حضرت رقیه بودیم هیچ کس با دوربین کاری نداشت ولی تو جهاد همه جاش رو دروبین نصب کردن،یکی نیس بگه مگه قراره چه اتفاقی بیافته!!!ما که عکس میگیریم، نمیذاریم کسی این دلخوشی مون رو ازمون بگیره!!امروز بعد از سالها رفتم سر کلاس استاد نظارات!!اینقد خندیدیم!البت بماند که من این روزا خیلی میخندم،مثلا دیشب از بس خندیدم ،دلم درد گرفت وفکم به زور بسته میشد!!

تازشم امروز به یکی از دوستای صمیمی دوران کاردانی ام زنگیدم وکلی ذوقیدم،کلی هم انرژی گرفتم!!تازشم دعوت شدم خونه شون!!الان هم خیلی خیلی خوشحالم !!خیلی دوسش دارم الهه جونمو!!!

دلم خیلی دوران کاردانی مو میخواد!!هر روز این روز ها رو با دوران کاردانی مقایسه میکنم!!هیچ وقت اون روزا نمیشه!!ای خداااااااااااااااااااااا

پ.ن1:خدایا!کسی را که قسمت دیگریست سر راهمان قرار مده تا شب های دلتنگی اش برای ما باشد و روز های خوشیش برای دیگری...

پ.ن2:خیلی خوشحالم که شما دوستای خوبمو دارم...

پ.ن3:جمعه یه خبری هس البت اگه مثه این جمعه ای نشه!!

پ.ن4:.....

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1391ساعت 21:33 توسط راحیل جووون| |

به نام خدای ما

سلاااااااااااااااااااااااام

ما خیلی خوشحالیم که صبح  با زنگ sms گوشیمان بیدار میشویم وبیشتر خوشحال میشویم وقتی که میبینیم sms از مامان جانمان هست!!

ما خیلی خوشحالیم صبح که میشود هنوز توی تختمان هستیم مامانمان بهمان میزنگد ومیگوید:کجایی؟وقتی بهشان میگوییم که قرار فردا کنسل شد میگه پاشو بیا خونه،میخوای دو روز تو یزد چی کار کنی؟

ما خیلی خیلی خوشحالیم وقتی یهویی می آییم خانه وخیلی ذوق میکنیم وقتی همه چی یهویی میشود!!!

ما خیلی خوشحالیم که با اینکه مامان جان وبابا جان را سه شنبه ای دیدیم باز هم دلمان برایشان تنگیده است...

ما خیلی خوشحالیم که وقتی ساعت 10.10 مین میرسیم به ترمینال هنوز اتوبوس راه نیافتاده است و ما هم به اتوبوس میرسیم!

ما خیلی خوشحالیم که رفیقانی داریم جیگر،که خیلی خیلی هوای ما را دارند،مثل ندا جونی که همیشه به ما میزنگد وزهرا جونی که وقتی دلش میگیرد به تنها کسی که میگوید ما هستیم!!!!ما هم سریع به پیشش میرویم وکلی باهاش میحرفیم!

ما خیلی خوشحالیم که شب با همه عمه هایمان توی باغ داداش جانمان هستیم ومی دانیم که قرار هست آتیش ها بسوزانیم!!

وباز هم ما خیلی خوشحالیم که خیلی خیلی آدم با معرفتی هستیم ،بیخیال آنها که از معرفت بویی نبرده اند!!

ما خیلی خوشحالیم که زود دلمان تنگ می شود،زود ناراحت میشویم،زود خوشحال میشویم،زود میخندیم و زود صمیمی می شویم.

ما خیلی خوشحالیم که بعضی ها اینقدر به فکرمان هستند!!

ما خیلی خوشحالیم که زهرا بهمان میگوید راحیل خیلی دیوونه ای!!!ما نیز میخندیم ومیگوییم خودتی!!

ما خیلی خوشحالیم هفته ی پیش رفتیم تهران!!!

ما خیلی خوشحالیم که قراره هفته ی آینده یه نفر رو سورپرایز کنیم!!

ما خیلی خیلی خوشحالیم که شماها نمیدانید آن یک نفر کیست!فقط ما میدانیم ویه خانم دیگه...

ما خیلی خیلی خوشحالیم که اینقد الکی خوشحالیم!

ما خیلی خوشحالیم ....

پ.ن1:ما اصلا خوشحال نیستیم که سه شنبه ای مجبور شدیم گوشیمان را ریسیت کنیم ودیگر هیچ گونه مسیجی نداریم!!

پ.ن2:تنگ شد ما را دل اندر تنگنای شهر یزد،کس چو ما یارب نیفتد در بلای شهر یزد

پ.ن3:پ.ن2 رو دیروز واسه هر کی فرستادم بهم زنگید!!خیلی خوش گذشت!!

پ.ن4:منظور ما از ما :من ودلم هستیم!!

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391ساعت 15:32 توسط راحیل جووون| |

به نام خدای خودم

سلااااااااااااااااام

خوبین؟

اگه اینترنت خوابگاه بذاره میخوام وبمو آپ کنم با یه شعر خوشگل از مهدی فرجی

باید کمک کنی کمرم را شکسته اند

بالم نمی دهند،پرم را شکسته اند

نه راه پیش مانده برایم نه راه پس

پل های امن پشت سرم را شکسته اند

هم ریشه های پیر مرا خشک کرده اند

هم شاخه های تازه ترم را شکسته اند

حتی مرا نشان خودم هم نمی دهند

آیینه های دور وبرم را شکسته اند

گل های قاصدک خبرم را نمی برند

پای همیشه ی سفرم را شکسته اند

حالا تو نیستی ودهان های هرزه گو

با سنگ حرف مفت،سرم را شکسته اند

پ.ن1:این روزها هر جا میرم فقط تویی،چراشو نمیدونم؟؟؟

پ.ن2:شجاعت میخواهد وفادار احساسی باشی که میدانی شکست می دهد روزی نفس های دلت را.

پ.ن3:حد پروازم نگاه توست،بالم را نگیر؛سهمم از شادی تویی،با اخم حالم را نگیر...

پ.ن4:خیلی حال میده کسی نمیدونه مخاطب پ.ن هام کیه!!اینقد میچسبه!!

پ.ن5:من یه روزی چنان حال تو رو بگیرم که نفهمی چی شده!!خیلی شیک وتمیز....

پ.ن6:هرکی گفت پ.ن5 با کی بودم؟جایزه داره!!فقط خصوصی جواب ها اعلام بشه!!

پ.ن7:چشم ها جور دیگری هستند،حرف ها روی دیگری دارند؛وای هرجا که پا گذاشته اند، قصه ای آفریده اند ازمن...

پ.ن8:از وقتی از نمایشگاه کتاب اومدم،هرچی بیشتر این کتابو میخونم ،بیشتر عاشقش میشم، کاش 10 تا ازش خریده بودمو به همه دوستام هدیه میدادم،هرجا هستین این کتاب روبخرید وبخونید:میخانه ی بی خواب از مهدی فرجی

فردا نوشت:خدایا من قول دادم خاطرات بد رو تو وبم نذارم،پس این کارشناسی رو زود تموم کن دیگه!!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 0:17 توسط راحیل جووون| |

به نام خدای خودم

سلاااااااااااااااااااام

خوبین؟

منم خوبم ،خدا ر وشکر

دلمان حسابی حسابی تنگیده وخیلی خیلی دلمان میخواهد که این دلتنگی رفع شود ولی نمیشود..

امروز قصد داشتم که کلی عکس بزارم تو وبم،عکس هایی که با زهرا جونم تو پارک آزادگان گرفتیم،به خصوص عکس های زهرا جونی خودم...

ولی الان نمیدونم چرا نیمخوام این کارو بکنم،میخوام بزارم واسه هفته ی دیگه!!من امشب با محبوبه داریم میریم تهران نمایشگاه کتاب!!خیلی یهویی شد،یعنی ظهری محبوبه اومد پیشم وگفت که قراره برم تهران وتنهام ،تو نمیای؟منم با ذوق زنگیدم به بابایی وبا اینکه مامانم یکم مخالف بود ولی قرار شد که برم!!

الان هم سر کلاس هستیم ومریم جونی هم ازتهران اومده خوابگاه والان هم اومده سرکلاسمون!!

این روزا که زهرا هم نیست ،همش تنهایی میرم بیرون وقدم میزنم،دیگه اصلا دلم نمیخواد برم پارک وقتی زهرا نیست!!کاش زهرا زود بیاد

امروز داشتم فکر میکردم که این ترم که تموم بشه ، من چی کار کنم؟؟؟وقتی دیگه نمیشه با فاطی سر کلاس چند رسانه ای اسم وفامیل بازی کنیم؟وقتی نمیشه با ساره به صورت مکاتبه ای بحرفیم سر کلاس تاریخ؟وقتی که هیچ کس نیس حرصمو بخوره وقتی نمیرم سر کلاس طراحی وب!!!وقتی روزایی نیس که بخوام کلاسامو نرم،وقتی کلاسی نیس که بگم چقد زندگی سخته  آدم تا ۸ شب کلاس داره!!

با اینکه خیلی خیلی دلم میخواد زودتر این ترم تموم بشه وبرم خونه ولی خیلی ناراحتم که چرا این اتفاق داره میافته!!کاش این اتفاق تو یه حال وهوای دیگه ای رخ داد،کاش ...

امروز رو حس می کنم بد نبود،شاید خدا میخواست که من برم تهران ویه خورده از این حال وهوا برم بیرون!!با این حال همین که از تهران رسیدم میرم خونه،دلم خیلی برای خونه مون تنگ شده ودلم مامانم وبابامو میخواد...

پ.ن۱:دلم بشکنه حرفی نیس،فقط کاش لایقت باشه،میرم از قلب تو بیرون،که عشقش تو دلت جا شه...

پ.ن۲:من این روزا با همه خیلی تند حرف میزنم،زود ناراحت میشم وزود زود گریه ام میگیره!!پس اگه از این رفتار من ناراحت میشین میتونید تو این مدت باهام حرف نزنید...

پ.ن۳:ناراحت میشم که با حرفام کسیو بخوام اذیت کنم،ولی فک میکنم لازم بود من حرفایی بزنم تا شما بخواین جوابمو بدین!!حرفاتون برام خیلی خیلی خوب بود،منو ببخشید!!

پ.ن۴:اینقد دلم میخواد یکی بیاد و من همه ی این عصبانیت ها رو سرش خالی کنم....

پ.ن۵:حاصل سبز ترین باور من،برگ زردیست که از لای ورق های دلم می ریزد،دیگر از سبز ترین حادثه ها می ترسم....

پ.ن۶:خداحافظ که دلگیرم،سراغت رو نه نمیگیرم...

نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 17:57 توسط راحیل جووون| |

به نام خدای راحیل

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااام

خوبین؟

حال واحوال؟

چه خبرا؟

کم پیدایین؟سراغی نمیگیرین؟دلمون براتون تنگ شده!!
جاتون خالی رفتیم اصفهان اینقد حال داد،فک کن 5شنبه که با ندا جونی وفهیمه جونی کلی گشتیم وکلی خندیدیم،تازشم شبش هم رفتیم خونه ندا جونی اینا!!اینقد حال داد،تا ساعت 1 بیدار بودیم وبا ندا وشادی وفهیمه کلی مسخره بازی در اوردیم،از همه اینا بگذریم،می رسیم به جمعه!!!جمعه صبح با ندا وشادی رفتیم کوه صفه!!!به هرحال زن باید بـــــــــــــــــــــــــــــــــرررره!!ماشین باید بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــررررره!!
خیلی خوش گذشت واونجا هم یه صبحونه توپ زدیم به بدن وخیلی خیلی حال داد!!!خیلی خیلی اتفاقای باحالی رخ داد ولی حیف که تهدیدم کردن اگه بگم منو میندازن تو گونی!!!تازشم هیچ کس هم نبود پایه عکس من باشه ،خیلی خیلی گناه داشتم،فقط 25 تا عکس گرفتم!!(راحیل الان در حال افسردگی بسیار)فقط موندم چرا تو هیچ کدوم از عکسامون کوله پشتی ندا نیس!!!تازشم هی  میگفتم حوصله ام داره سر میره واسه اینکه یه تنوعی رخ بده ولی هیچ اتفاقی رخ نداد!!راستی ندا جون بیا اینور بشین که آفتاب نباشه اذیت میشی!!(راحیل با نیش باز)کلی همدیگه رو خیس کردن وما نیشمان باز شد،چون هیج کس با ما کاری نداشت که،فقط من میخندیدم!!تازه شم من که نمیگم فلانی منو تهدید کرده ها!!راستی یکشنبه که گذشت،اون اتفاق افتاد؟

همین دیگه،بعد از کلی خنده ومسخره بازی وتهدید کردن من،برگشتیم ،من رفتم پیش مامان ایناواون ها هم رفتن خونه!!
خیلی خیلی زحمتتون دادم،خیلی خیلی بهم خوش گذشت،ایشالا این دفعه که اومدم شباهت ها رو با تصویر نشون میدم!!!

پ.ن1:این روزا خیلی خوشحالم ،وقتی میبینم تو میخندی،برام بهترین لحظاته،اونی که من دیدم همونی بود که تو میخوای!!خدا کنه همیشه اینقد شاد باشی!!حتی فکر کردن به خنده های تو منو خوشحال میکنه

پ.ن2:اگه اون پست رو پاک کردم ،فقط به خاطر حرمت وبلاگم بود وحرفای ندا وآقای زارع!!راست میگن،وبلاگ من ارزشش بیشتر از ایناست..

پ.ن۳:کسی از دور می آید،کسی از منظر گلبوته های نور می آید....

پ.ن۴:امروز یه تصمیمی گرفتم،هفته ی دیگه عملی اش میکنم،فقط کاش اون لحظه ای که این اتفاق می افته منم خونه ی شما بودم...

پ.ن۵:وقتی میبینم دوستایی دارم که بعد از 4 سال هنوز یادشون هست راحیلی هم هس،خیلی خیلی ذوق میکنم!!

پ.ن۶:ما خیلی خیلی خوشحالیم چون تو اومدی...

پ.ن۷:من میدونم همه چی زود زود حل میشه...

پ.ن۸:من که نمیگم فلانی اومده تو وبم ولی خوش اومدین،راستی سلاح گرم همراهتونه یا نه ؟مدیونی اگه کامنت نذاری!!!

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 22:12 توسط راحیل جووون| |

  
khargosh-va-sanjab1
روزی روزگاری در یک جنگل دور یک خرگوش و سنجاب در همسایگی هم با صلح و صفا زندگی می کردند که دوست های خوبی برای هم بودند. هر خوراکی که داشتند با هم می خوردند و بازی و گردش آن ها هم با هم بود.

در نزدیکی لانه ی آن ها یک موش زندگی می کرد که بد جنس و بد اخلاق بود. نه با کسی دوست بود و نه کسی با او دوستی می کرد. موش از اینکه می دید خرگوش و سنجاب این اندازه با هم مهربان هستند ، رنج می برد. او در این فکر بود که کاری کند خرگوش و سنجاب دیگر دوست نباشند و برای همیشه قهر کنند.

khargosh-va-sanjab2

یک روز که خرگوش و سنجاب برای پیدا کردن غذا از لانه بیرون رفته بودند ، موش آرام آرام به لانه ی سنجاب نزدیک شد. سنجاب در گوشه ی لانه ، یک کیسه گردو داشت که برای زمستان خود کنار گذاشته بود. موش فکری کرد و دست به کار شد. دو سه مشت گردو برداشت و زود بیرون آمد. گردو ها را به لانه ی خرگوش برد و آن ها را زیر پوشال که فرش لانه ی خرگوش بود نهان کرد.

khargosh-va-sanjab3وقتی خرگوش و سنجاب برگشتند و هر یک از آن ها به لانه ی خود رفت ، سنجاب دید که کیسه ی گردو های او به هم ریخته و چند گردو هم کم شده است. پیش خود فکر کرد : « چه حیوانی این کار زشت را کرده است؟ خرگوش که با من بود و خبر ندارد ، خوب است از موش که همسایه ی ماست بپرسم.»
سنجاب از لانه بیرون آمد. موش را دید که جلو لانه ی خود نشسته است. جلو رفت و پرسید :« تو ندیدی حیوانی وارد لانه ی من شده باشد؟»
موش گفت: « من از صبح اینجا نشسته ام . دیدم که خرگوش آمد و چند گردو از لانه ی تو برداشت و به لانه ی خود برد.»

khargosh-va-sanjab4سنجاب گفت : « ممکن نیست امروز من و خرگوش با هم بودیم .» موش گفت: « لابد به بهانه ی خوردن آب آمده و این کار را کرده . می دانی که خرگوش مثل باد می دود زود آمدن و برگشتن برای او کاری ندارد.»
سنجاب گفت: « آخر چرا باید خرگوش این کار زشت را بکند؟ او دوست من است. من باور نمی کنم.»
موش گفت : « حالا که باور نمی کنی بیا با هم به لانه ی او برویم تا به چشم خود ببینی.»
وقتی آن ها به لانه ی خرگوش رسیدند موش گفت : « آمده ایم لانه ی تو را بگردیم ، تو از لانه ی سنجاب گردو برداشته ای.»
سنجاب سرش را پایین انداخت. خرگوش که هنوز گردو ها را زیر پوشال ها ندیده بود گفت : « چه می گویی؟ من گردو دوست ندارم که از لانه ی خرگوش بردارم.»

khargosh-va-sanjab5

موش بد جنس که به هدف خود رسیده بود به سنجاب گفت : « برویم.» اما ناگهان صدای جیک جیک یک گنجشک را شنیدند. گنجشک درست در برابر لانه ایستاده بود. گنجشک به سنجاب گفت تو سنجاب ساده دلی هستی خیلی زود حرف های موش را باور کردی. من امروز در لای شاخه های درخت نشسته بودم که دیدم موش به لانه ی تو رفت و گردو ها را برداشت و به لانه ی خرگوش برد.  بیا بیرون و روی زمین را نگاه کن از روی جای پاها به خوبی پیداست که موش امروز دو بار به لانه ی خرگوش آمده است.
khargosh-va-sanjab6موش ساکت شد او دیگر چیزی برای گفتن نداشت.
خرگوش از گنجشک تشکر کرد و به سنجاب گفت : « دیدی راست می گفتم من اگر گردو می خواستم از تو می گرفتم. سنجاب شرمنده شد و از او معذرت خواهی کرد.
موش که از خجالت نمی توانست سر بلند کند گفت : « من به دوستی شما حسادت می کردم  چون هیچ دوستی ندارم و تنها هستم.»
خرگوش گفت: « تو اگر بعد از این موش خوبی باشی می توانی دوستان زیادی پیدا کنی.»

khargosh-va-sanjab7موش گفت : « آیا شما این کار زشت مرا می بخشید و با من دوست می شوید؟» خرکوش و سنجاب گفتند : « چرا که نه؟ » و همدیگر را در آغوش گرفتند و آشتی کردند. از آن روز به بعد سنجاب و خرگوش و موش برای هم دوستان خوبی شدند و روزگار خوشی را با هم گذراندند.

 

 

راحیل جون این داستانه بانمک بود عکساش هم قشنگ بوووود بنظرم اینجا نوشتم بیا ادامه مطلب کارت دارم عزیزم


:ادامه مطلب:
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 18:13 توسط ندا خانم گل| |

به نام خدای ندا

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

حال واحوال؟

ما که خیلی خیلی حالمان خوش است ونیشمان باز است،دلتان بسوزد اینقدر حال می دهد که حد ندارد!!!

الان خونه ندا جونی هستیم وداریم میخندیم،کلا امروز خیلی خیلی خبرهای خوبی بهمان رسید!!

دیروز که فهمیدیم یه عاشق دلخسته داریم که خیلی خیلی ما رو دوست دارد وخیلی خیلی هوایمان را دارد اینقد که برایمان نذر میکند ولی نمیداند که ما تو هپروت هستیم وتو این حال وهواها نیستیم!

امروز هم از عصری با ندا جونی وفهیمه جونی بیرون بودیم وکلی خندیدیم ، کلی یاد یزد کردیمو خیلی مسخره بازی در آوردیم ، خیلی خیلی هم حال داد!!!!

فردا صبح هم که قراره با ندا جونی بریم کوه صفه!اصولا خیلی حال میکنم که اینقد خوش میگذره وماها خیلی خوش گذرانیم!!!

ادامه اخبار در قسمت بعدی (فردا)

با تشکر :مدیریت پخش

پ.ن۱:نمیدانم از دلتنگی عاشق ترم،یا از عاشقی دلتنگ تر...فقط میدانم در آغوش منی بی آن که باشی!!!

پ.ن۲:ما خیلی نیشمان باز است، یکمی دلتنگی مان برطرف شد...

پ.ن۳:ادامه مطلب عکس های هرات هس،رمزش ۴رقم اخر شماره  موبایلم!!!!

 


:ادامه مطلب:
نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 23:28 توسط راحیل جووون| |

سلاااااااااااااااااااام

خوبین؟

ما هنوز هم خوشحالیم با اینکه یه کمی ناراحت بودیم ولی باز خوشحالیم!!!
ما خوشحالیم که قراره فردا بریم اصفهان واصلا هم به ما ربطی نداره که شاید وجود ما یه نفر رو اذیت کنه!!

ما فردا میرویم اصفهان وحسابی هم شیطنت میکنیم تا آن یک نفر حسابی دلش بسوزد که ما را ندارد وبه حال افرادی که کنار ما هستند غبطه بخورد!!!تازه دلش هم قیلی ویلی برود.(راحیل با لبخند شیطانی)

فردا در اصفهان اتفاقات بزرگی رخ میدهد،ولی اگر دیدید که من رفتم ودیگه برنگشتم ،بدونید اون یه نفر دلش خیلی سوخته ،بعدش نفرینم کرده واز اینا دیگه...

از همه ی اینا بگذریم ما خیلی خیلی خوشحالیم که ۵شنبه قراره با نداجونی بریم بیرون وحسابی هم میخواهیم خوش بگذرانیم ودل همه رو بسوزانیم!!

ما خیلی خیلی خوشحالیم که با زهرا اینقد صمیمی شدیم که صدای همکلاسی هاش درآومده که این راحیل کی هس؟از کجا اومده یهو که همه فکر وذکر زهرا شده وما حسابی میذوقیم...

نمیدونم چرا دارم آپ میکنم ،آخه الان اصل حسش نیست!!شاید هم بعدش پاکش کردم...

پ.ن۱: نگاه نکنید که من دختر شیطونی شدم،دعا کنید فردا اتفاق یک سال ویک ماه پیش رخ نده!!اگه رخ بده ،دیگه یک سال هم صبر نمیکنم،عمرا دیگه خونشون برم!!درسته آدم بی رگی هستم ولی معذبم وقتی میبینم تو اون خونه هر کاری میکنم سایه یه نفر همراهم هس وهمیشه مراقبه!!

پ.ن۲:نگرانم،ناراحتم ولی با همه اینا میخندم تا همه فکر کنند روزگارم عالی ست...

 

نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 17:29 توسط راحیل جووون| |

به نام خدای ما

سلااااااااااااااااااااااام

خوبین؟

چه خبرا؟

ما خوشحالیم چون که یه دوستی داریم به اسم ندا خانم که خیلی خیلی هوای ما را داردو وبلاگش را به خاطر ما آپ میکند وما نیشمان بازمیشود واین نیز ادرس وبلاگشwww.gooleienamak.blogfa.com/

ما خیلی خوشحالیم که  دوستی داریم به نام زهرا که همیشه کنارمان هست وهمیشه دوستمان دارد ،همیشه هم حوصله مان را دارد حتی وقتی خیلی بچه می شویم وداریم گریه میکنیم

ما خیلی خوشحالیم که باباجانمان وقتی که میخواهیم بیاییم یزد محکم بغلمان میکند ومیگوید زود زود برگرد ،ما خیلی خوشحالیم که بین فامیلمان خیلی خیلی عزیزیم واز ۵شنبه ای که حالمان بد است کل فامیلمان به ما زنگیدند واحوال پرسی کرده اند.

ما ذوق میکنیم وقتی میبینیم که ماشین ها تو خیابان کاشانی به احترام ما میایستند وبرایمان بوق میزنند ،ماهم میخندیم بهشان ومیذوقیم!!!
ما خیلی خوشحالیم که اینقدر آدم با احساسی هستیم،وقتی دلمان میگیرد گریه میکنیم وتوی دلمان چیزی را نگه نمیداریم،اصلا هم غصه نمیخوریم که بقیه فکر میکنند که ما خیلی سوسول هستیم و...

ما خیلی خوشحالیم که همه فکر میکنند ما آدم بی خیالی هستیم والکی خوشیم،اما نمیدانندکه خنده تلخ من از گریه غم انگیزتر است....

ما خوشحالیم که خیلی با معرفتیم ،بیخیال بعضی ها که اصلا معرفت ندارند...

ما کلا آدم خیلی خیلی خوشحالی هستیم،بی خیال دنیا میشویم واصلا هم غصه نمیخوریم که بعضی ها چشممان می زنند...

پ.ن۱: منظور ما از ما: من وخودم هستیم.

پ.ن۲: من اصلا خوشحال نیستم که اینجام وقتی تو نیستی....

پ.ن۳: ما دوست داریم که برای خودمان نوشابه باز کنیم

پ.ن۴: جان رفته ولی زخم وفایت نرود،تاثیر طلسم چشم هایت نرود،فرشی ز دل شکسته انداخته ام،آهسته بیا شیشه به پایت نرود.

پ.ن۵: زیبا ترین لباسی که می تواند زنی را بپوشاند... بازوان مردیست که دوستش دارد.....

-------------------------------------------------------

بعدا نوشت:ما خیلی خیلی خوشحال میشیم وقتی میبینیم تو وبلاگ بقیه کامنت میگذاریم واونها جوابمون رو میدهند،آخه دو بار میذوقیم،یه بار وقتی خودمون کامنت میذاریم ودفعه دوم وقتی جواب رو میخونیم!!!

 

نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 19:10 توسط راحیل جووون| |

به نام خدای زینب

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

خوبین؟

چه خبرا؟

حال واحوال؟

بله ماهم داریم عشق میکنیم با زندگی خوابگاهی واز اینا!!!الانم که دانشگاه هستیم وسر کلاس چند رسانه ای!!کلا سوژه خوبی هس برای ماها!!الان یه پروژه سخت تحویل استاد دادیم ونیشمان باز است!!!

دیدم بیکارم گفتم بیام یه مطلبی رو بذارم تو وبم تا شماها هم یکم بخندید!!

پریشبا از سر بیکاری ،نشستیم به فال گرفتن!!اینقد فال گرفتیم که حافظ بدبخت دیوونه شد از دست ما!!!اینقد خندیدیم به خاطر این فال ها!!

نمیدونم فال قیچی رو بلدین یا نه ولی زینب این کار خجسته رو انجام داد وروح ماها رو شاد کرد ،الانم من میذارم تو وبم تا رو ح شما شاد بشه!!!!

به افتخار زینب ومن!!هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

البت به علت اینکه عکسش خیلی بی کیفیت هس من جمله ی بالای صفحه رو براتون مینویسم:

"مراسم ازدواج بچه های نرم افزار ویک نخاله ی سخت افزاری جهاد ویک نخاله کاملا جواد الائمه ای":

پ.ن۱:داری میری به سلامت سفر تو ،خونه خالی میشه از عطر تن تو...

پ.ن۲:دارم میرم خونه بعد از دوهفته!!

پ.ن۳:الان واسه یه شام دعوت شدم،تا باشه از این چیزا!!!!

پ.ن۴:دلم تنگ شده ....

نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1391ساعت 19:9 توسط راحیل جووون| |

به نام خدای خودم وندا

سلااااااااااااااااااام

خوبین؟

جاتون خالی ندا اومد و رفت به همین سرعت والان دل من کلی براش تنگیده!!!
سه شنبه رسید یزد وبا هم رفتیم بیرون یه دور کوچولو زدیم،۴شنبه رفت دنبال کارای دانشگاهشو عصرش من اوردمش دانشگاه ،بدون اینکه خانی بفهمه اوردمش ودانشگاه رو نشونش دادم وکلی خندیدم!!تازشم آقای فلاح هم دیدنش!!!

بیشتر تفریحاتمون روز ۵شنبه بود،اخه از صبح رفتیم بیرون تا ۱۱ شب بیرون بودیم وبعدش هم رفتیم خونه زهرا،لالا!!

۵شنبه ای جاتون خالی آتشکده رفتیم ،مسجد جامع،میدان ساعت،مسجد حضیره ،امیر چخماق واز اینا!!

ساعت ۲ بود که بعد از صرف نهار رفتیم کنار امیر چخماق نشستیم وداشتیم استراحت میکردیم،قرار بود ندا وفهیمه (آجی خانم ندا) شب برن اصفهان ومنم برم خونه مون!!یهو یه پسره اومد به مون گفت من قصد مزاحمت ندارم ولی این برنامه های تور های ماهست واگه شما دانشجو یزدین خوشحال میشم بیاین با ما!!گفتیم باشه وکارتشو گرفتیم،بعد پسره گفت تا کی شما ها یزدین،فهیمه گفت ما عصری میریم،گفت یه تور هرات ومروست هست فردا ،خوشحال میشم که شما هم همراه ما باشین،قیمتشو رو هم باهاتون مناسب حساب میکنم!!اینو گفت ورفت!!رفتن اون همانا وگیر دادن منو فهیمه هم هماناکه باید بریم!!بلاخره زور شدیم به سر ندا و رفتیم!!!

به آقاهه زنگیدم وگفتم من یه دوست دیگه هم دارم اونم میاد،باشه؟اونم گفت باشه!!فردا صبح بیاین سر ابوذر!!ساعت ۵ صبح بیدار شدیم وبعد از آماده شدن رفتیم ابوذر!!یه اتوبوس بودیم ویه ون!!ما سوار ون بودیم!!جاتون خالی نمیدونید چه حالی داد!!یه راننده پایه ای داشتیم که حد نداشت!!اینقد خندیدیم!!!از همون اول آهنگای شاد گذاشت تا وقتی که بر میگشتیم!!تازشم کلی بزن وبرقص داشتیم،ما دست میزدیم،پسرا میرقصیدن!!

خیلی خیلی خوش گذشت،یه آقایی بود به اسم اکبری ،یه صدای محشری داشت که حد نداشت!!آدم عشق میکرد با صداش!!!خیلی خیلی حال داد وخیلی خوش گذشت!!کلی هم عکس گرفتیم!!!تازشم وقتی رفته بودیم جنگل شادی با پاسور های آقای ذوالفقاری کلی حکم بازی کردیم واز اینا....

خیلی خیلی خوش گذشت!!آخر شبش که رسیدیم یزد،ندا وفهیمه رفتن ترمینال ومنم رفتم خونه زهرا!!الان هم خیلی خیلی دلم تنگ شده...

پ.ن۱:با همه اینا خیلی دوست دارم....

پ.ن۲:لعنت به کسانی که تو نیستند وعطر تو را میزنند....

پ.ن۳:برم خونه یه عکسی میذارم حال کنید....

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 12:32 توسط راحیل جووون| |

به نام خدای خودم

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااام

حال واحوال؟

سال نو جدید!!(این واسه دانشگاه بود)

چه خبرا؟؟؟

نیستین ببینین تو دانشگاه ما چه خبره!!!اینقد تغییر کرده که من اول که اومدم دانشگاه نشناختمش!!

برامون آلاچیق ساختن،کلی گل کاشتن،اینقد خوشگل شده!!دلتون بسوزه !!به خدا کلی ذوق کردم حالا ندا میاد دانشگاه مون آبروم نمیره!!!به هرحال اون جهاد اصفهان هستو...

دوباره سال نو شد و تغییرات شروع شد،آخه آدم چقد تحمل کنه وهیچی نگه!!هان؟

آخه یکی نیس بگه تو که اینقد خوشتیپی،چرا همه سال اینقد تیپ تیپ نمیزنی هان؟اینقد این تیپ خوشگل بهت میاومد!!شایدم مزدوج شده که اینقد با مزه  شده!!!

این روزا خیلی خوشحالم الکی الکیا!!البت خیلی هم الکی نه ها!!یه خبر خوب شنیدم،امیدوارم هر چه زودتر همه چی درست بشه!!

پریشب یه خبر شنیدم که اصل خبرخوب بود ،خیلی هم خوب بود،ازدواج یکی از دوستام خیلی میتونه خوشحالم کنه ولی وقتی بدونی یه نفر همیشه چشم به راهش میمونه بازم خوشحال میشی؟

خیلی تو فکرم واینکه چه جوری میشه با دوسال خاطره سر کرد وقتی بدونی اونی که همیشه میخواستی مال تو باشه ،مال یکی دیگه شده!!!

واقعا نمیدونم چی بگم!!فقط میخوام بدونم چه جوری با خاطراتش کنار میاد؟

خدا کنه خوشبخت بشه،خدا کنه اینقد خوشبخت بشن هر دوشون که...

پ.ن۱:حرفی ندارم....

نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین 1391ساعت 12:26 توسط راحیل جووون| |

به نام خدای سبزه ها

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

سیزده تون بدر شد؟

خوبین؟

چه خبرا!!!!

خوب میخوام در مورد سیزده بدر مون بحرفم!!امروز صبح که از خواب بیدار شدم طی یه اتفاق قریب الوقوع برنامه قبلی بهم خورد وقرار شدبریم باغ آقا داداش،من ومامان وبابا وداداشی وزنداداشی رفتم تو باغ وشروع کردیم به منچ بازی کردن!!بعد از ناهار که آجی خانمی اینا هم اومدن تو باغ،مسابقات بزرگ منچ شروع شد ومن وسمانه وآجی ومحمد آقا از شرکت کنندگان بودیم  که پس از ساعت ها تلاش وجیغ زدن های پیاپی بلاخره من جام قهرمانی رو کسب کردم وبا نیش باز روانه باغ عمو جان شدیم!!

همین که رفتیم اونجا ،عموم داشت یه قسمتی از باغ رو بیل میزد، در آن هنگام بود که من جو گیر شدم وشروع کردم به بیل زدن!!!بیل زدن همان وکمر درد گرفتن نیز همان!!!بیخیال کمک به عمو جون شدیم وبا زن عمو اتیش روشن کردیم وجاتون خالی آش رشته پختیم رو اتیش!!!

اینقد حال داد!!بعد از خوردن آش هم دوباره با پسرعمو ودختر عمو هام شروع کردیم به منچ بازی کردن،الهی بمیرم واسه خودم ،این سه تا منو مظلوم گیر اوردن وهی مهره منو میزدن!!اینقد که هیچ وقت یه مهره تو بازی نداشتم!!!همش معطل 6 بودم!!!من چقد مظلوم هستم واقعا!!!بعدش هم اومدیم خونه ومن الان در خدمت شما هستم!!!
از همه ی اینا بگذریم من فردا به احتمال 120 درصد میرم شیراز با زنداداشی!!!اخه سمانه باید 3شنبه بره سر کلاس ومامان وباباش هم به خاطر عمل قلب بابای سمانه یزد هستن،منم همراهش میرم ودوباره 4 شنبه برمیگردم!!! وشنبه هم میام به دیار دانشگاه!!!

پ.ن1:دلم اینقد تنگه که ...

پ.ن2: آدمایی که از رابطه های طولانی میان بیرون خطرناکن،چون اونا میفهمن میشه یه چیزایی رو از دست داد ونمرد....

پ.ن3:فقط میخواستی من دوست داشته باشم؟؟؟تنهای تنها؟؟؟تو هیچی!.....حالا من دوست دارم تنهای تنها،تو نیستی !این زجرم میده..(به شخص خاصی نیستا...)

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم فروردین 1391ساعت 23:18 توسط راحیل جووون| |

به نام خدای خودم

سلاااااااااااااااااااااااام

خوبین؟

چه خبرا؟

دلم براتون تنگیده!!به علت اینکه به یه نفر قول دادم زود به زود آپ کنم،الان میخوام آپ کنم!!
خیلی خیلی این روزا خوش میگذره!!دیشب که با دختر خاله هام قرار گذاشتیم مخ دوتا دایی مون رو بزنیم تا اونا هم برن مزدوج بشن وما یه عقد توپ بیافتیم وکلی حال کنیم!!دایی دومی که اصلا محل نداد ولی دایی سومی بهم گفت دختر خوب سراغ داری؟؟؟؟از همین الان با دختر خاله ها داریم دخترای مورد نظر ور لیست میکنیم تا در جلسه بعدی دیدار به دایی مهدی بدیم!!

از همه اینا بگذریم،فردا سیزده بدر هست وما عروس داریم!!!یعنی زندایی جون رو میخوایم ببریم سیزده گردی!!یعنی یه بساط توپ!!دیشب که دایی جون باهام تماس گرفتند وگفت که اسپیکرتو بیار،بعدش هم گفت که کلی آهنگ توپ اماده کن!!!منم با نیش باز دارم آهنگ میگوشم!!!تازشم دیشب دوستای بابام از اصفهان اومدن خونه مون وامروزمن شده بودم لیدر اونا!!ایقند خندیدیم!!کلی مسیر اشتباهی بردمشون ولی اونا که نفهمیدن!!فک کردن که من دارم میگردونمشون!!نمیدونن که گم شده بودم!!!

همین دیگه!!الان هم قراره بریم تو باغ ودوازده بدر کنیم!!!!

پ.ن1:اینقد دلم تنگ شده که حد نداره!!

پ.ن2:ایشالا همه چی خوب خوب میشه...

پ.ن3:دیگه چیزی نمونده تا بیایی،مثه دیوونه ها من بی قرارم،تو میرسی تو دستات پر عشقه،دارم ثانیه ها رو می شمارم،یه حسی تو وجودمه که میخوام،به زیبایی تو خیره بمونم،تو آغوشم بگیرمت عزیزم،بگم عاشقتم با دل وجونم،دوست دارم،دوست دارم عزیزم....

نوشته شده در شنبه دوازدهم فروردین 1391ساعت 12:55 توسط راحیل جووون| |

به نام خدای خودم وندا جونم

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

حال واحوال؟

عیدتون مبارک...

صد سال به این سالها!!!ایشالا امسال بهترین سال زندگیتون باشه!!!

اول از همه از ندا جونم خیلی خیلی تشکر کنم که این آپ خوشگل رو گذاشت توو بم!!!!یعنی وقتی عکس تخت خودم وندا رو دیدم خنده ام گرفت!!یادش بخیر!!یادته ندا مثه سنجد همیشه سرم پایین بود وداشتم باهات میحرفیدم!!!
الان خیلی خیلی خوشحالم!!دیشب که یه خبر خوب بهم رسید،دیروز صبح هم که فهمیدم موهام رو میشه ببافم،امروز هم که وبلاگمو دیدم وکلی ذوقیدم!!!!آی لاویو ندا!!

من معذرت میخوام که این مدت اصلا یادتون نکردم،به خدا اصلا نمیشد ،فک کنید که من شده ام کدبانو خونه،یعنی باورتون نمیشه تو این تعطیلات روزی نبوده که خونه ی ما مهمونی نباشه،ندا اینا رو خوب میدونه،به هر حال دوسال با هم بودیمو آمار همه ی فک وفامیلای ما رو داره!!این روزا با اینکه  همیشه خسته بودمو بعضی وقتها از اینکه این همه مهمون داریم لجم میگرفت ولی خیلی خیلی خوش میگذشت!!!یعنی خیلی روزا بود که دلم ...ولی الان اصلا مهم نیس،من باید خوشحال باشم چون که امسال بهترین سال زندگی من خواهد بود....تو این خونه جدیدمون که هنوز یه سری کار داره باید خونه داری کنم ومهمون داری!!بعد فک کن قراره دوستای بابام از اصفهان بیان خونه مون!!!!دعا کنید کارای خونه مون درست بشه قراره بعد از 14 وعروسی پسر دایی جان بریم سفر!!یعنی بریم اصفهان یا شیراز!!من بیشتر با اصفهان موافقم،اخه همه فک وفامیلای شیرازی مون رو دیدم،بم اصفهان که محشر میشه...راستی ندا دیشب آقای کریمی بهم زنگید...

دلم لک زده واسه مسافرت،واسه اصفهان،واسه اینکه با ندا کنار زاینده رود قدم بزنیم ومن بگم....دلم لک زده برم یزدو با زهرا حد فاصل اطلسی تا ابوذر رو متر کنیم ومن حرف بزنم !!!دلم لک زده تو اتاقم تو خوابگاه با زینب وفاطمه بحرفیم ومن با شوخی های زینب غصه هامو فراموش کنم!!!دلم لک زده واسه ...دلم لک زده واسه خندیدن به سوژه های دانشگاه!!!!این روزا همش تو فکرم تابستون چی کار کنم؟؟روزای بعد از تابستون چی کار کنم؟وقتی هیچ کدوم از این 4 نفری که من باهاشون آروم میشم نیستن!!!وقتی هیچ کدوم از این 4 نفر که راز منو میدونن نیستن!!!وقتی کسی نیس که باهاش درد ودل کنم نیستن!!!!

خوب دیگه بسه،نریم تو فاز غم وغصه!!!ندا جون خیلی خیلی ممنونم!!واقعا خیلی خوشحال شدم،راستی چون استقبال شده،به نظرم عکس تخت مون تو ترم دو ،ترم سه وترم 4 رو هم بزن!!راستی اون حلوای خوشمزه ای هم که پختیم،آش رشته واز این چیزا!!

دلم خیلی خیلی تنگیده برای کاردانی...

راستی ندا بعد از عید که اومدی یزد کلی برات برنامه دارم....

بوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس

پ.ن1:این روزا فهمیدم که من خیلی دختر تو دل برویی هستم!!!به این میگن اعتماد به نفس کاذب

پ.ن2:دیشب یه معجزه رو به چشم دیدم،خدایا شکرت...

پ.ن3:دل همه دوستان بسوزه!!بعد از تعطیلات عروسی پسرخاله جان هس!!یعنی یه بساط بزن وبکوب حسابی....

پ.ن4:اینو تازه فهمیدم،یکی از دوستان وبلاگی ام داره مزدوج میشه!!ایشالا خوشبخت بشی داداش بهنام !!

پ.ن5: غمگینم،مثل پیرزنی که اخرین سرباز برگشته از جنگ،پسرش نیست....

 

 

نوشته شده در چهارشنبه نهم فروردین 1391ساعت 12:56 توسط راحیل جووون| |

یا مقلب القلوب و الابصار

یا مدبر اللیل والنهار

یا محول الحول و الاحوال

حول حالنا الی احسن الحال

ني ني شكلك

سلاااااااام به همه دوستای گل خودم و راحیل جونم

به دلیل اینکه راحیل بانو دستش بنده از من خواسته بیام وب رو خونه تکونی کنم .. منم با کمال میل دویدم اومدم

امیدوارم امسال سال خییییییلی خوب و با برکتی برای همه باشه و سرشار از شادی و خوشبختی...

امیدوارم مثل کوسه قدرتمند و با اراده باشین(البته من حدس زدم کوسه اینجوریه )

 

ني ني شكلك

 

برآمد باد صبح و بوی نوروز

به کام دوستان و بخت پیروز

مبارک بادت این سال و همه سال

همایون بادت این روز و همه روز

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 20:38 توسط ندا خانم گل| |

راحیل جونم داشتم وب رو رصد می کردم یهو دلم واست تنگید یاد ایام کردم

 

 تخت من و راحیل جون مهر ۸۷ در حالت نرمال برای عکاسی

 

تخت من و راحیل جون همون مهر ۸۷ در واقعیت

البته به هم ریختگی تخت راحیل به علت وجود مقنعه ها معلوم نیست

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت 22:37 توسط ندا خانم گل| |

به نام خدای خودم

سلااااااااااااااااااااااااام

خوبین؟

اینقد دلم واسه وبلاگم تنگ شده بود که حد نداره!!!
این مدت اصلا نبودم!!حدود یه هفته که شیراز بودم بعدشم همه ی کارامو کردم که برم خونه واسه کنگره ولی...

داره کم کم سال 90 تموم میشه!!!حدودا 10 روز دیگه مونده به تموم شدن نفس سال 90!!!باورم نمیشه که اینقد زود تموم شد،سالی که خیلی وقت منتظر رسیدنش بودم،خیلی دلم میخواست همونجوری میشد که فکر میکردم ولی نشد...سال 91 داره میاد،سالی که هیچ حسی نسبت بهش ندارم ولی امیدوارم خوب خوب باشه!!!!!

این روزا تو خونه ی ما که اصلا بوی عید نمیاد،به جای خونه تکونی داریم خونه رو جمع میکنیم که بریم،باید تا هفته ی دیگه خونه رو تخلیه کنیم وبریم خونه ی جدیدمون!!!!خونه جدیدی که هنوز آماده نیس کامل ولی خوبیش اینه که یه سال نو دیگه رو با یه خونه ی نو شروع میکنیم!!!تو این اوضاع مامانی هم دستش درد میکنه و4شنبه ای عمل کرد،با اینکه خیلی داره اذیت میشه  ونمیتونه کار کنه،ولی چند تا خوبی داره،یکیش این که دیگه خودشو خیلی خسته نمیکنه،دومی اش اینکه داداشی قدر دستپخت مامانی رو میدونه اخه مجبوره تو این مدت دستپخت منو بخوره،سومی اش اینکه آشپزی من خوب میشه،چهارمی اش اینکه تو خونه مون همه فعال میشن بخصوص آقا داداش گل!!!!

دانشگاه هم که فعلا تموم شده،یعنی داریم  تعطیلات قبل از عید رو سپری میکنیم ،کلا تو این هفته فقط دوساعت رفتم سرکلاس!!!تا سه شنبه که شیراز بودم و4شنبه هم که بیمارستان بودم پیش مامانم!!

خیلی خیلی حرف تو دلمه ولی خیلی بده که آدم نمیتونه تو وبلاگ خودش هم حرف دلشو بنویسه!!خیلی بده که یه نفر بیاد وبخواد تو وبلاگت آمارتو دربیاره وبعد خودش و یه نفر دیگه نتیجه گیری کنن!!

پ.ن1:از آقای جعفری به خاطر عیدی شون ممنونم!!!

پ.ن2:همیشه وقتی میخوام از یه جایی برم باید با همه خداحافظی کنم ولی خیلی دلم میگیره کسی ارزش خداحافظی  رو هم برام قائل نشه

پ.ن3: این روزا خیلی خیلی درگیرم،درگیر خودم وسرنوشتم واینکه....

پ.ن4:کاردانی که بودم هر وقت میخواستم واسه چند هفته از دوستام دور باشم موقع خداحافظی گریه میکردم،ولی الان نه!نمیدونم من سنگدل شدم یا ...

پ.ن5:ای کاش میذاشتین حرفای تو وبم،همینجا باشه ...

پ.ن6:سخت نگیر...عادت این قبیله است  دور آتشی که تو در آن می سوزی،میرقصند...

پ.ن7:گاهی تنهایی آنقدر قیمت دارد که درب را باز نمیکنم،حتی برای" تو" که سال ها منتظر در زدنت بودم...

پ.ن۸:دوباره صورتی...

نوشته شده در شنبه بیستم اسفند 1390ساعت 11:38 توسط راحیل جووون| |

به نام خدای خودم تنهایی

سلاااااااااااااااااام

 خوبین؟

کلا الان اعصاب ندارم نمیخوام هم سر به تن دونفر باشه ولی خوب ....

۴شنبه ای که رفتم خونه هنوز سوار تاکسی نشده بودم که آقای فلاح باهام تماس گرفته اند وگفتند همین الان برو تو نت ووبتو چک کن ،ولی مساله این بود که من تا آخر شب به نت دسترسی نداشتم،گفتم چرا؟گفتند یه نفر اومده تو وبتو کلی چرت وپرت نوشته ،همون لحظه پسورد وبمو دادم بهشون وخودشون رفتن نظرامو حدف کردن،بعدش گفتن یه عکس گرفتمو برات میفرستم،جمعه ای برگشتم یزدو اصلا ایمیلمو چک نکردم شنبه بهم خبر دادن که مادر بزرگم فوت کرده ودوباره برگشتم خونه،یکشنبه ای شب هم اعصابم از دست یه نفر دیگه خورد شدو حالا یه جوری حالیش میکنم،دوشنبه ای هم اومدم یزد ورفتم میلمو چک کردم!!باورتون نمیشه چه چرت وپرت هایی نوشته بود،اینا به درک،دیگه روم نمیشه به آقای فلاح نگاه کنم!!!

همین دیگه !!

الان اعصاب ندارم ،میخوام یه نفر رو با دستای خودم خفه کنم،لجم میگیره ملت اینقد سریع خودمونی میشن،تقصیر خودمه وقتی میدونم طرف جنبه نداره شکر میخورم باهاش صمیمی میشم....

من برم !!

فردا یه آپ خیلی خیلی باحال میذارم پر از عکس های دوستان!!

پ.ن۱: ای کاش تو بودی....بدون لحظه ای وقفه....همیشه وهمه جا....

پ.ن۲:از آقای فلاح خیلی خیلی ممنونم....

نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 12:9 توسط راحیل جووون| |

به نام خدای خودمون

سلاااااااااااااااااام

 

بعد از این خوب و بدش باشد پای خودمان

انتخابی است که کردیم برای خودمان

این و آن هیچ مهم نیست چه فکری بکنند

غم نداریم بزرگ است خدای خودمان

بی خیال همه با فلسفه شان خوش باشند

خودمان آینه هستیم برای خودمان

ما دو رودیم که حالا سر دریا داریم

دو مسافر همه در حال و هوای خودمان

احتیاجی به در و دشت نداریم اگر

رو به هم باز شود پنجره های خودمان

درد اگر هست برای دل هم می گوییم

در وجود خودمان هست دوای خودمان

دوست دارم که نفهمند بیا بعد از این

خودمان شعر بخوانیم برای خودمان

پ.ن۱:اینو فاطمه جونم واسه ام گذاشته،واسه اینکه خیلی خیلی شرح حال خودم هس!!

پ.ن۲:چه خوش خیال است،فاصله را میگویم!!به خیالش تو را از من دور کرده....نمیداندتو جایت امن است!!!اینجا....میان دلم....

نوشته شده در چهارشنبه سوم اسفند 1390ساعت 18:13 توسط راحیل جووون| |

به نام خدای خودم وخودت

سلاااااااااااام

خوبین؟

اینقد دلم میخواد بنویسم ولی نمیدونم چی بنویسم....

الان نت تشریف داریمو حوصله مون سر رفته!!هیچ کس نیس باهم بخندیم...

امروز عصر قراره رفیق جونمون بیان خونمون ،ماهم براشون کادو خریدیم ومنتظریم تا جلوس فرمایند...دیروز یه اتفاقی افتاد که بهتون نمیگم!!اتفاق خیلی مهمی بود ولی من نمیگم تا شما همینجوری تو کفش بمونید وما حالی ببریم که شما از فضولی دارین میمیرین!!http://forum.suma.ir/images/sheklak/4chsmu1.gif

خداییش خیلی استرس داشتم ولی خوب حل شد یکم البت قرار نیس به این راحتیا حل بشه ولی ما خدا رو داریم پس حل میشه....

بسی بسیار حال میکنیم وقتی میبینیم همه دلشان برایمان تنگیده وهی حالمان را میپرسند،از وقتی به خانه امدیم یکسره یا بیرون تلپیم یا داریم با تلفن میحرفیم!!اتا دلتون هم بخواد بچه های دانشگاه بهمون میگن که دلمان تنگیده وما بسی بسیار سرخوش میشویم...

البت بماند که ما نیز دلمان تنگیده وهی دلمان میخواهد برویم یزد ولی باز دلمان میخواد خانه بمانیم!!نمیدانیم چه کنیم،دچار دوگانگی شخصیت شدیم!!

از همه اینا بگذریم یه چی بگم تو دلم مونده!!

اخه ادم اینقد مظلوم وغریب!!!امروز با عمه جان رفته بودیم خرید مثلا !!تو یه مغازه فروشنده بهم میگه خدایی خانم این لباس تو شهر شما چه قیمته؟گفتم هان؟یعنی تو که همشهری منی نفهمیدی من هم همین جایی هستم؟واقعا متاسفم!!به هر حال اینقد غریب هستیم که تو شهر خودمون هم ما رو غریب حساب میکنن!!اکلی حرص خوردیم وبعد به این نتیجه رسیدیم که این یه خوبی داره!!یعنی هر چی جلف بازی دربیاری هیچ کس محلت نمیذاره،یه دانشجویی تو شهر غریب!!!یه کوچولو نیشمان باز شد!!http://forum.suma.ir/images/sheklak/4chsmu1.gif

پ.ن۱:این شکلک رو  تو وب زینب برداشتم!!خیلی دوسش دارم!!!

پ.ن۲:چه خوبه یه نفر بهت بگه .....

پ.ن۳:با حس عجیبی ،با حال غریبی دلم تنگته،پر از عشق وعادت،بدون حسادت دلم تنگته....

پ.ن۴:خاطرات را باید سطل سطل . . .
ازچاه زندگی بیرون کشید . . . !
خاطرات نه سر دارند و نه ته . . .
بی هوا می آیند تا خفه ات کنند . . .
میرسند . . .
... گاهی وسط یک فکر . . . !
گاهی وسط یک خیابان . . . !
سردت می کنند . . . داغت میکنند . . . !
رگ خوابت را بلدند . . . زمینت می زنند . . . !!!
خاطرات تمام نمی شوند . . .
تمامت می کنند

پ.ن۵:اینو از محبوبه دزدیدم...


برچسب‌ها: چرت وپرت
نوشته شده در شنبه بیست و نهم بهمن 1390ساعت 14:41 توسط راحیل جووون| |

به نام خدای تنهایی های خودم وخودت

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااام

خوبین؟

حال واحوال؟

کادوها در چه حال هستن؟

منم خوبم شکر خدا....

ما کمی تا قسمتی نیشمان باز هست وکمی تا قسمتی هم بسته!!!الان خونه تشریف داریم ویه کمی دلمان گرفته!!!

میخوام حرفایی رو بزنم که هیچ کس باور نمیکنه من تو این حالم...

تو این چند روز یا بیشتر بگم تو این چند ماه خیلی چیزا رو فهمیدم،اینکه همه شبیه من نیستن،همه دلشون مثه من نیست واینکه همه اونجوری که تو فکر میکنی نیستن!!خیلی سخته که نمیتونم مخاطب حرفام رو به اسم بگم،حیف که حوصله توجیح های احمقانه رو ندارم،حوصله اینکه یکی برام دلسوزی کنه وبعدش نامردی کنه رو ندارم....این مدت فهمیدم که چقد هستن آدمایی که من خیلی دوسشون دارمو خیلی تلاش میکنم واسه خوشحالی شون ولی اونا انگار نه انگار!!تقصیر اونا نیست تقصیر منه با این حماقت هام...میخوام عوض بشم ،بشم مثله خودشون ولی حیف که نمیتونم،نمیتونم وقتی از کسی ناراحتم با رفتارام بهش بگم،همشو میریزم تو دل خودمو همین کارا رو کردم که اینجوری شدن!!!

امروز وقتی داشتم می اومدم خونه تو اتوبوس یکی از دوستای قدیمی رو دیدم،بهم گفت تو الان یا خیلی خوشحالی یا خیلی ناراحت....دلم سوخت واسه خودم اون که چند سال بود منو ندیده بود فهمید ناراحتم ودوستای خودم....

این بغضی که تو گلومه داره خفه ام میکنه...تو اتوبوس داشتم آهنگ گوش میدادم وبه این فک میکردم که آخر ترم وقتی میخوام خداحافظی کنم چه حسی دارم!!چشمام خیس شد،جالبیش این بود کسی که تو آغوشم بود تو فکرم وداشتم گریه میکردم تو بغلش محبوبه بود... 

خیلی به روزای آخر فکر میکنم ودارم از تمام لحظه های دوران دانشجویی ام لذت میبرم ،فقط یه جا هس که یه خورده اذیت میشم اونم مهم نیس...همه چی حل میشه خدا بزرگه!!!

پ.ن۱:امشب یه ماجرایی رو فهمیدم،چقد بعضیا زود به زود عشقشون رو عوض میکنن؟

پ.ن۲:معرفت در گرانی است به هر کس ندهندش....

پ.ن۳:دلم پر است!!!پر پر پر ...!انقدر که گاهی اضافه اش از چشمانم چکه میکند....

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390ساعت 0:53 توسط راحیل جووون| |

 

به نام خدای اونایی که ولنتاین رو جشن میگیرن!!

سلااااااااااااااااااااام

کیلیلیلیلیلیلیلیلیلیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

مبارکه!!۱۰۰سال به این سالها!!

ایشالا همیشه به شادی باشه!!!

روز عشق تون مبارک....

جاتون خالی دیشب که بساط کادو گرفتن های ملت داغ داغ بود،ما هم تو خوابگاه بی نصیب نبودیم وداشتیم کادو ولنتاین های دوستان رو آماده میکردیم!!یعنی تا ساعت۲ کارمون همین بود!!یکی نیس بگه اگه بچه ها منو نداشتن میخواستن چی کار کنن!!والا به خدا!!همه اش ایده های خیلی خیلی عاشقانه دادم وکلی حالش را بردند!!جایتان خالی!!!

حالا قراره هر چی کادو بهشون دادن نصف نصف کنیم!!راستی دیشب به علت اینکه من خیلی دختر خوبی هستم وواسه گلابی کار پیدا کردم قراره یه شام هم دعوت بشم!!!

همین دیگه!!

حالا یه شعر خوشگل میذاریم برین حالشو ببرین!!!

در آتش نگاه تو تبخير مي شوم

بارانيم ز شوق تو، تكثير مي شوم

 

حرفي، گلايه اي، غزلي، لب فرو مبند

در دامن كلام تو تعبير مي شوم

 

گفتي اجاق حوصله ام سرد مي شود

وقتي من به پاي تو زنجير مي شوم

 

آخر تمام بودن من با تو بودن است

بي تو از وجود خودم سير مي شوم

 

از ابرهاي خسته، باران اميد نيست

در بارش نگاه تو تطهير مي شوم

 

شايد هنوز قافله اي در پي من است

تا در كجاي عشق زمين گير مي شوم

 

گفتم غزل به شام تو گويم عجيب نيست

گر با خطوط شعر خودم پير مي شوم

 

پ.ن۱:آبنباتی ترین روز سال رو با شیرین ترین بوسه ی عمرم به خوشمزه ترین شکلات قلبم تبریک میگم!!!شکلات من ولنتاین مبارک!!!

پ.ن۲:از بس این جمله ی بالایی رو دوست دارم هر سال همین رو میفرستم واسه دوستام!!

پ.ن۳:برای به دست آوردنت نمی جنگم،به تکدی قلبت هم نمی آیم،دوستت دارم فارغ از داشتنت....

پ.ن۴:همه ی عکس های خوشگل ولنتاین رو فیلتر کردن،شما خودتون یه عروسک خوشگل با کلی شکلات رو تصور کنید....

پ.ن۵:همیشه لجم میگیره یکی از دوستام که فکر میکنم خیلی باهام صمیمی هس به خاطر یه پسر منو کنار بزاره و بخواد بهم دروغ بگه ،تازه وقتی حق با منه طرف اون رو بگیره!!سعیده درست میگفت:دخترا نامردتر از پسرا هستن ....

پ.ن۶:راستی دیشب چند تن از بچه ها کلاس بخصوص پسرا رو در مغازه های آریا دیدیم!!نیشمان باز هست که آمار ملت را داریم....

پ.ن۷:این آهنگ تقدیم به خودت ....

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390ساعت 10:18 توسط راحیل جووون| |

به نام خدای من

سلاااااااااااااااااااااااااااام

خوبین؟

زیارتم قبول!!مرسی جاتون خیلی خیلی خالی بود

امروز اولین روز از ترم ۴ بنده هس!!

صبحی که تنها و غریب اومدم دانشگاه وکلی از بچه ها رو دیدم،کلی ذوقیدیم وکلی خندیدیم!اولین کلاسمون که ریاضی مهندسی عزیز بود وخیلی خیلی خوش گذشت!استاد باحالی بود!!!

تا ساعت ۲ هم که بیکاریم ولیم در سایت دانشگاه!تا کلاس جان دومی شروع شود!!
اتاقمون عوض شده تو خوابگاه ویه اتاق ۴ نفره داریم الیته الان که سه نفریم،من و زینب وفاطمه!!دیروز که  رفتم خوابگاه دلم گرفت،آخه یکی نیس بگه من که تو اتاق ۸ نفره دلم گرفته بود حالا چه جوری تو یه اتاق ۴ نفره دوام میارم؟؟؟البت الان چون زینب نیس اینجوریه اون که بیاد همه چی حله!!

جاتون خالی مشهد خیلی خیلی حال داد!!اینقد کیف کردم!!!یکی از دعاهام برآورده شد ومن خیلی خوشحالم!!!

برای همتون دعا کردم،حتی برای اونایی که ادعا میکنن مشهد هم مثه بقیه شهرها هس!!خیلی دلم الان تنگ شده برای حرم و...

مشهد تو هتل که بودیم اینقد اذیت کردم ،کلی مسخره بازی در آوردم!!تازشم الان دلم واسه اونجا هم تنگ شده!!میدونید جالبیش چیه ؟من دقیقا جمعه شب که باید بر میگشتیم فهمیدم که هتل کافی نت داشته وهمیشه خالی هم بوده!!اینقد غصه خوردم!!!همین دیگه برم که کلی دلم واسه وبگردی تنگیده!!!

پ.ن۱:یکی نیس به تو بگه میمیری بهم بگی دلم برات تنگ شده تا من بیام خونه!!!هان ؟اگه تو مغروری من بدتر از توام!!دیدی نیومدم!!

پ.ن۲:اینکه من چه ماهی به دنیا آمده ام،اصلا مهم نیست!!!مطمئنم که روز تولد تو سر آغاز زندگی من نیز بوده است....

پ.ن۳:نگاه مرد مسافر به روی میز افتاد:چه سیب های قشنگی!!!قشنگ یعنی چه؟قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه ی اشکال...

پ.ن۴:خودت که میدونی این آهنگ فقط مال تو هست!!!عاشقتم

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390ساعت 11:52 توسط راحیل جووون| |

به نام خدای ...

سلااااااااااااااااااااااااام

خوبین ؟

اینجا خونه مون هست ومن دلم یه جای دیگه اس...

این روزا خیلی خیلی خوبه وتنها یه جای خالی وجود داره که اگه اون هم بود همه چی معرکه بود

جاتان بسی سیار خالیه،ما هر روز خانه یک نفر تلپیم وهمیشه هم حوصله مون سر رفته!!بلاخره بعد از یک ماه سیم کارتمان را شارژیده ،از بس تو این مدت به گوشی ام دست نزدم الان هم باهاش کاری ندارم،چی بشه یه کاری داشته باشم برم اس بدم یا بزنگم!!!!ولی اصلا غصه شو نمیخورم کافی هس یه هفته برم یزد همه چی بر میگرده به حالت عادی اش..

از همه اینا بگذریم فردا عصر من و خانم مادر وآقای پدر به سوی مشهد روانه  میشویم!!!!

گفتم بیام اینجا یه حلالیتی بطلبم ،خدا رو چه دیدی!!خیلی خیلی خوشحالم دارم میرم مشهد،مطمئن باشید برای همتون دعا میکنم برای همه کسایی که دوسشون دارم وهمه کسایی که برام قابل احترامند....

دلم برای دانشگاه خیلی خیلی تنگ شده،برای مسخره بازی هامون ،برای اینکه نیام دانشگاه،برای اینکه اذیت کنیم،برای اینکه حرف بزنیم،برای اینکه....!!واسه همش....دلم تنگیده  برای خیابون متر کردن هامون،برای حکم بازی کردنمون،برای خیلی چیزا....نمیدونم چرا ولی باورش خیلی سخته که این ترم،ترم آخرمه...فکراینکه این ترم آخرین ترمی هس که من دانشجو هستم واین ترم آخرین روزای یزد بودنم هس عذابم میده...

وقتی فک میکنم میبینم با اینکه تو یزد خیلی اذیت شدم ولی بهترین خاطرات زندگی ام وبهترین روزهای عمرم رو تو یزد گذروندم.... اون از خاطرات خیلی شیرین کاردانی واینم از روزای خوش کارشناسی....میدونم روزی که برم  دلمو تو یزد جا میذارم،پیش دوستام، دانشگاه،خوابگاه واتاق 3،ومهم تر از همه پیش تو...

نمیدونم چرا این قد پ.ن تو دلم مونده بود.....

پ.ن1:حاضرم هیچ وقت تو عمرم حکم بازی نکنم ولی وقتی بازم میام یزد تو هم تو خوابگاه باشی...(اینو واسه گلابی نوشتم.)

پ.ن2:کاشکی این ترم خیلی خیلی طول بکشه....

پ.ن3:دل سراغ قد وبالای تو را میگیرد،گرتو پیدا نشوی دل زغمت میمیرد،وقتی از دیدن وپیدا شدنت مایوسم،از همین فاصله دور تورا میبوسم...(تقدیم به هم اتاقی های خوبم هم کاردانی هم کارشناسی)

پ.ن4:باران میبارد،من همین قدر میدانم  باران صدای پای اجابت است وخدا با همه جبروتش دارد ناز میخرد،نیاز کن...

پ.ن5:ندا درست میگه وقتی این دوران تموم میشه آدم میفهمه کی بامعرفته کی نیس!!!کاردانی که تموم شد خیلی چیزا رو فهمیدم ،از صبحی که این کامنت رو خوندم تو این فکرم،چراااااااااااااااا؟

پ.ن6:خیلی خیلی برات خوشحالم امیدوارم همونی باشه که میخوای...

پ.ن7:آن شرلی هم نشدیم ،کسی از مابپرسد:آنه !!تکرار غریبانه روزهایت چگونه گذشت؟؟؟؟

پ.ن8:چه جالب!!!هر وقت قلب من درد میگیره،تو حالت خوب نیس!!!به این میگن علاقه شدید قلبی.....

پ.ن9:خوشبختی یعنی اینکه هرکی تو رو میبینه محکم بغلت میکنه ومیگه خیلی دلم برات تنگ شده بود،ترم بعد زودبه زود بیا خونه!!تو هم نیشت باز....

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390ساعت 17:58 توسط راحیل جووون| |

به نام خدای خودم

سلاااااااااااااااااااام

خوبین؟

الان داشتم آپ آخرین روز ترم اول کارشناسی مو میخوندم  دلم هوس کرد مثه اون روز یه دور تو کلاسای ترم 3 بزنم!!!

شنبه ها: 6ساعت پشت سر هم با متوسلیان کلاس داشتیم،من که هیچ وقت درست وحسابی سرکلاسش نرفتم ،هر وقت هم که رفتم چیزی یاد نگرفتم!!جلسه اول همش بحث سر لپ تاپش بود!!یادش بخیر ،قرار بود با ساره ودوستان کلی سوژه خنده اش کنیماولی نشد،آخر ترم هم به کمک آقای شیشه بری پروژه تحویل دادیمو باتشکر از نمره ی خوبش

بعدش میرفتیم سر کلاس معماری!!من اصولا وقتی یه استاد رو خیلی دوس دارم خیلی کیف میکنم سر کلاساش!ادیب نیا هم یکی از اونا بود،خیلی بهم خوش میگذشت سر کلاسش وخیلی باحال بود

یکشنبه ها:

آمار داشتیم با امینیان،تنها کلاسی که با زینب وفاطمه هم گروهی بودم،یا سرکلاس نمیرفتم یا اگه میرفتم اینقد حرف میزدم که دیگه خودم خجالت میکشیدم....یه جلسه که با فاطمه از بس حرف زدیم ،استاد چنان چپ نگاهمون کرد ولی من عین خیالم نبود،بعدش تربیت بدنی داشتیم ومن خیلی بهم خوش میگذشت وبعدش قانون!!تنها درسی که تو طول ترم خوندمش همین قانون بود!!

دوشنبه ها:

با نیلا جون کلاس داشتیم،شبیه سازی رو هم خیلی زیاد سرکلاساش نرفتم ولی آخر ترم فقط 4 تا غیبت داشتم،تا میانترم خوب بود ولی بعدش دیگه من روم خیلی زیاد شد...

عصر هم شی گرا داشتیم با استاد لشکر گیر،اونم فقط دوجلسه رفتم سر کلاس ،روز امتحان عملی هم نرفتم،تحویل پروژه رو هم انداختم روز امتحان،روز امتحان هم مثل یه مرد رفتم  حذف کردم....به همین راحتی...

سه شنبه ها:

دوباره با نیلا جون کلاس داشتیم ،سر کلاس نیلا خیلی حرص میخورد م از دست پسرای کلاسمون،یه بار چنان  زدم تو پرشون!!اینقد حال داد !!

عصرش هم که درس مباحث رو داشتیم با استاد توپی به نام زارع پور!!نمیدونم چرا اینقد دوسش دارم،سر کلاسش همیشه ردیف جلو بودم وهمین که میدیدمش خنده ام میگرفت،خیلی استاد باحالی بود،خیلی دوسش دارم،بهترین استادم بود...

چهار شنبه ها :

فقط دوجلسه رفتم معادلات،اونم با چه وضعی!!!به هرکی میگم معادلات رو بدون اینکه کلاس برم پاس شدم تعجب میکنه ولی همین اتفاق افتاد،با نهایت اعتماد به نفس خوندم واسه امتحان ومثه مرد  پاس شدم!!!

همین دیگه کلاسامون تموم شد وامشب میخوام واسه ترم آخرم انتخاب واحد کنم!!به چه زودی تموم شد!!باور م نمیشه همون کارشناسی که میخواستم انصراف بدم ودعا میکردم زود تموم بشه الان ترم آخرش هستم!!!!دلم میخواد ترم چهارم بهترین ترم دوران دانشجویی ام باشه !!!شاید این ترم آخرین ترم دانشجویی ام باشه با اینکه خیلی دلم میخواد ارشد هم بخونم ولی همیشه همه چیز اونجوری نیس که تو بخوای...امسال که ثبت نام نکردم ،حال تاسال دیگه هم کلی اتفاق میافته!!!

پ.ن1: زندگی (باغی ) است که با عشق (باقی )است.مشغول ( دل ) باش !نه (دل مشغول )!بیشتر (غصه های ما ) از  (قصه های خیالی ماست).پس بدان اگر  (فرهاد )باشی،همه چیز  (شیرین )است....

پ.ن2:هرچی بیشتر فکر میکنم به روزایی که گذشته،میفهمم که خیلی دوست دارم...

پ.ن۳:ازندا جونم واسه قالب خوشگلی که گذاشته ممنونم..

نوشته شده در دوشنبه دهم بهمن 1390ساعت 23:3 توسط راحیل جووون| |

وخدایی که در این نزدیکی ست...

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

خوبین؟

تعطیلات خوش میگذره؟

منم بد نیس!!!یعنی خوبه خدارو شکر...

مگه میشه آدم تو خونه اش باشه وبد بگذره!!ولی ای کاش به قول زینب میتونستیم پرواز کنیم!اونوقت هرلحظه که دلم تنگ می شد میرفتم پیش دوستام وبرمیگشتم!!

ازدوشنبه ای  تا حالا خیلی دلم واسه بچه ها تنگ شده،واسه زی زی ،واسه مریم،واسه فاطمه گلابی ،واسه فافی واسه همشون!!!

واسه لحظه های خوشمون ولحظه های بدمون،دیوونه بازی هامون،رقصیدنامون، نامه محرمانه،واسه جیغ جیغای مریم،غر غرهای زهره، زینب وشعر خونی هاش، فافی وتختش، خواهران جیرفتی،باکلاس بودن سعیده،آقای مهندس،بابابزرگ،واسه تولد گرفتنهامون!!!دعواهای الکی سمیه وگلابی،جنون من وسمیه!ناز اومدن های اعظم،خواستگاری کردن های بعضی ها از بعضی ها...،هستن تو این اتاق کسایی که با ...حالانمیخوام بگم....،sms بازی های شبانه ،دلتنگی هامون،حد فاصل اطلسی تا ابوذر رو متر کردن،کادو خریدن هامون،ذوق وشوق بعد از دیدار،دلتنگی های.....اون شب که رفتیم امامزاده،آریا رفتن با تیپ های مسخره ،اون شب که رفتیم سور،اون سه شنبه ای که بارون میاومد،هممون بیرون بودیم!استادامون!!چقد من عشق میکردم با این استاد زارع پور !!خیلی استاد جیگری بود!!امینیان هم که این ترمی چنان زد تو حالمون که نگو....

الان فقط سه روزه که خونه ام ولی خیلی حوصله ام سر میره ،با اینکه دیروز که اصلا خونه نبودم وامروز هم کلی کار داشتم ولی از الان دارم فکر میکنم که چه جوری تحمل کنم وقتی ترم دیگه فارغ التحصیل میشم؟ارشد که ثبت نام نکردم وکار هم که پیدا نمیشه!!پارسال که کنکور داده بودم واسه کارشناسی ،با تو جه به  درس خوندن خودم میدونستم قبول نمیشم،به همه آشنایان ودوستای بابا گفته بودم واسه ام کار پیدا کنن تا روزی که جواب کنکورم اومد هیچ کس واسم کار پیدا نکرد،اما همین که جواب کنکورم اومد ومشخص شد قبول شدم،همه بهم زنگ میزدن که برات کارپیدا کردیم!!واسه همین باید از الان سفارش کنم تا تابستون سال دیگه...

راستی جمعه هفته ی دیگه میرم مشهد با مامان وبابا!خیلی خیلی خوشحالم واینقد کیف میکنم که امام رضا میدونه چقد بهش احتیاج دارمو دعوتم میکنه!!پریشب هم دوست بابام اومده بود خونمون،به بابام گفت بیاین اسم بنویسیم واسه کربلا،منم گفتم میخوام بیام،بابام گفت نمیبریمت،بعدش دوست بابام گفت خودم اسمتو مینویسم ومیبرمت،به هرحال یه خورده هم دختر منی!من هم نیشم بسی بسیار باز....

دیروز هم خاله بابام که باهاش رفته بودیم سوریه منو دید وگفت نمیای مکه؟گفتم :هان؟گفت یه فیش مکه هس واسه فامیلای شوهرمه میخوان بفروشن به بابات بگو بخره با من بیا بریم!!!همسفر خوبی هستی!!!دوباره نیشم باز شد بسی بسیار!!!با اینکه میدونم هنوز اینقد لیاقت پیدا نکردم که برم ولی تو دلم یه جوریه!!!از دیروز تاحالا هی میگم یعنی میشه برم؟ نمیدونم!!میدونم نمیشه ولی خیلی امیدوارم...

پ.ن1:خدایا:دوستی نصیبم کن که با من بگرید.آنها که میخندند زیادند.«دکتر شریعتی»

پ.ن2:دیدی،همان یک مشت،دانه احساسی که پاشیدی،چطور خیال پرواز را ،از سر این پرنده،پراند؟؟؟!!!!

پ.ن3:خدایا عاشقان را با غم عشق آشنا کن،ز غم های دگر غیر از غم عشقت رها کن....هر وقت اینو با صدای سعیده گوش میدم آروم میشم...

 

نوشته شده در جمعه هفتم بهمن 1390ساعت 23:35 توسط راحیل جووون| |

به نام خدای خودمون

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

خوبین؟

کلی دلم براتون تنگ شده!!!البت نه همتون!!واسه اونایی که مثه خودم هستن،نه اونایی که ادعا  میکنند و...

امتحانا هم تموم شد وفعلا که زندگی آرومه!!!دلم خیلی خیلی تنگ شده واسه ....

تو این مدت فهمیدم خیلی ها هستن که هوای منو خیلی خیلی دارن،حتی اگه 100 تا اس بدن وجوابشونو ندم،حتی اگه من یادشون نکنم،اینقد معرفت دارن که بدونن که حتما چیزی شده که ....البت این مدت امتحانا باعث شدم من بفهمم که باید صبر کنم ودقیقا همین اتفاق که همیشه ناراحتم میکرد، رو درک کنم!!

یه چی دیگه هم یاد گرفتم که آدمایی که خیلی انتظار دارن از بقیه ،فقط خودشون اذیت میشن واینو فهمیدم که دیگه نباید به هیچ کسی رو بدم که اینقد پررو بشه....

امتحانا تموم شد خدا رو شکر....از روز قبل ازامتحانا از عمد شارژ دوتا سیم کارت هامو تموم کردم فقط تا این حد که بشه تک زد به خونه مون!!که اونم بعد از یه هفته صفر شد ودیگه هر روز مامانم بهم میزنگید...

دوران خوبی بود ،با اینکه سخت بود که من به کسایی که دوسشون دارم نمیشد اس بدم ولی صبر کردم وحالا هم شارژ نمیکنم،خونه که رفتم بعدش شارژ میکنم....

حالا از همه ی اینا بگذریم ،حدود یه ماه پیش سمیه یه صابون خریده بود واسه پوستش!!!گرون هم شده بود،همون روز اولی که رفته بود ازش استفاده کنه صابونو جا گذاشته بود تو روشویی ویه نفر هم برداشته بود!!

عکس هایی که میذارم ،اطلاعیه هایی هست که زینب به در ودیوار خوابگاه زده!!

اطلاعیه ۱:

اطلاعیه ۲:

اطلاعیه ۳:

پ.ن1:این اتاق من است،وقتی وارد شدی،آنقدر کوچک می شود که دیگر جایی برای نشستن باقی نخواهد ماند...مگر در آغوش من ...

پ.ن2:دلتنگی من تمام نمی شود...همین که فکر میکنم  من وتو دونفریم!!دلتنگ تر میشوم برای تو....

پ.ن3:فردا روزی هست که خدا فرشته ای رو فرستاد به زمین ،برای اینکه منو همراهی کنه تو همه ی لحظه های زندگیم!!فرشته من روز میلادت مبارک....

نوشته شده در جمعه سی ام دی 1390ساعت 17:43 توسط راحیل جووون| |

به نام خدای خودمون

سلاااااااااااااااام

خوبین؟

این روزا حالم خیلی خیلی خوبه!!مخصوصا الان که دیدم معادلاتم رو پاس شدم والان دارم ذوق مرگ میشم از خوشحالی....

فردا یه آپ باحال میذارم تو وبم براتون،الان فقط اومدم نمره هامو ببینم!!

راستی هر کی گفت ۴ روز دیگه چه خبره!!!!

فعلا


:ادامه مطلب:
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 10:28 توسط راحیل جووون| |

وخدایی که در این نزدیکی ست...

سلاام

خوبین؟

این روزا یه حال خیلی عجیبی دارم،هم ناراحتم هم خوشحال....

ناراحتی ام که یه دلیل  داره وتا وقتی حل نشه اونم برطرف نمیشه وخوشحالی ام هم ...

خیلی خسته شدم،از این دوران دانشجویی،از حماقت های خودم خسته شدم،از این شهر،از این جایی که هستم متنفرم...

یه نفر بهم میگفت از یزد متنفرم ومن همیشه برام سوال بود که چرا؟با اینکه خودم هم خیلی از یزد خوشم نمیاومد ولی ازش متنفر نبودم وحالا ،حتی از اینکه یه لحظه توش اضافه بمونم عذاب میکشم...

از همه چیز این شهر بدم میاد،از سرپرستمون که راه به راه به آدم شک داره وفک میکنه ما هممون....،از مردای بی غیرتی که تو کوچه پشت خوابگاه مردونگی شون رو به ما نشون میدن،از روزای تعطیلش که بوی مرگ میده،از نگاه هایی که نمیدونی چی پشتشه،از دانشگاهمون که حتی به دانشجو هاش اعتماد نداره،از بچه های دانشگاهمون که منتظرن با یه نفر حرف بزنی تا یه کتاب حرف پشتت بزنن،از آدم هایی که به خودشون اجازه میدن تو رو هر جوری که هست تحقیر کنن، از اونایی که معنی حرفاتو نمیفهمن، از همه چی ....

نمیدونم وقتی اینو میخونید چه  فکری میکنید>؟مطمئنم یزد ی ها شروع میکنن به حمایت کردن از شهرشون وشاید یه سری ها هم حرفمو تایید کنن ولی من نه تایید میخوام ونه با حمایت هاشون حرفم عوض میشه!شاید حرفشون درست باشه که آدم تو هر شهری دانشجو باشه این مشکلات رو داره ولی من الان یزد م واینجا دارم اذیت میشم نه هرجایی....

خیلی سخته وقتی شبا میخوای بخوابی ،با چشم پر از اشک بخوابی وهیچ کس نباشه که حتی به حرفات گوش کنه،خیلی سخته همه امیدت به یه نفر باشه واون تو بدترین لحظه ها پیشت نباشه!!!خیلی سخته نگران کسی باشی  واون حتی .....خیلی سخته یه بغضی تو گلوت باشه که داره خفه ات میکنه ونتونی گریه کنی....

دلم فقط وفقط خونه مون رو میخواد،تو این دنیا هیچ کس مثه مامان وبابای آدم دلسوزش نیس ومن خیلی خیلی احمقم....اینو میدونم!!فقط دعا میکنم زودتر 30 دی بشه ،نهایت اینکه بمونم یزد تا یکم بهمن هست!!خدایا .....

پ.ن1:دلتنگی من تمام نمی شود،همین که فکر میکنم ،من و تو دونفریم،دلتنگ تر می شوم برای تو...

پ.ن2:خدایا 14 بهمن کی میرسه؟

پ.ن3:خدایا شکرت...

پ.ن4:دیدی،همین یک مشت دانه ی احساسی که پاشیدی،چطور خیال پرواز را ، از سر این پرنده،پراند؟؟!!!

پ.ن5:خدایا منو ببخش!!!!!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم دی 1390ساعت 18:22 توسط راحیل جووون| |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت