خوابگاه دختران

HoMe | eMaiL | Design | Profile

یاهو

سلاااااااااااااااااااام :)

مامان که شدم :
به پسرم خیلی محبت میکنم اونقدری که بزرگ شد باعشقش مث یه
پرنسس رفتار کنه تاجفتش بفهمه که پسرم تودستای یه ملکه بزرگ شده!!
روزا دستاشو میگیرم و چنون با محبت بغلش میکنم که بغل کردن عاشقونه رو با تموم وجودش یاد بگیره !!
بهش یادمیدم که همه ی آدمها خصوصا همسرشون تشنه محبتند و پنهون کردن عشق و علاقه زندگیشو سرد می کنه!
بهش یاد میدم که خانما اقابالا سر و سایه ی سر نمیخوان ، عشق ، دوست و همراه صمیمی می خوان!
بهش یاد می دم که هیچوقت دل عشقش رو نشکونه ، چون دیگه نمی تونه ترمیمش کنه !!
بهش یاد میدم اونقدعاشقونه به عشقش نگا کنه انگار قحطی آدمه !!
به پسرم یاد می دم که عشقشو عاشقونه بغل کنه نه ازروی عادت و هوس !!
براش کادو های کوچک با معنی می خرم تا کادو دادن به آدم هایی که دوستشون داره بشه فرهنگش !!
بهش اونقدر حرفهای محبت آمیز می زنم که کلام پر مهر بشه ورد کلومش !!
همه اینکارا رو می کنم تا پسرم همونی بشه که همیشه از جفت ایده آل تو ذهنم بوده و هست . ابنطوری هم خودش از زندگی لذت ببره و هم جفتش !!
من بخاطر اینکه یه مرد بامحبت دیگه به این دنیا اضافه بشه ، حتما یه روزی مادرمی شم!!

پ.ن1:التماس دعا دوستای عزیزم :*

راحیل جووون | دوشنبه بیست و سوم تیر 1393 18:57 |

به نام خدای خودمان تنهایی

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

الان نیشمان بسی بسیار باز هستو بسی بسیار شنگولیم

خودمان هم نمیدانیم چرا ولی هوس کردیم که درون وب جانمان یک عدد پست بگذاریم :)

ما خوشحالیم که الکی خوشیم،سرخوش،شنگول وزنده خوشحال

ما خوشحالیم از اینکه با فریبا بانو به پیاده روی میرویم وبعدش به خانه همزادمان نزول میکنیم وتا دلتان بخواهد اغذیه نوش جان میکنیم وتمام تاثیرات پیاده روی را از بین برده وبعدش میگوییم چرا لاغر نمیشویم آیا؟؟

ما خوشحالیم از اینکه فردا دوباره به یزد میرویم وخانه خواهر خانمی تلپ میشویم

ما بسی بسیار خوشحالیم که فریبا جانمان این روز ها خیلی خوشحال هستند،ایشالا از این خوشحالی ها نصیب ما بشود :)) (خجالت هم میکشیم:)))

ما خوشحالیم از اینکه دوستانی داریم بهتر از گل،ندا جانمان که به ما زنگ میزند وکلی میحرفیم وزهرا جان که پشت هر مسیجش کلی عشق نهفته است..

ما خوشحالیم از اینکه در تب وتاب عروسی برادر جانمان هستیم،با اینکه عروسی شان شهریور هست ولی ما خیلی خوشحالیم که درگیر میکنیم خودمان را :)

ما خیلی خیلی خوشحالیم که با آقای پدر می نشینیم وفوتبال میبینیم وکلی ذوق میکنیم که آلمان 4 گل زد وایران نیز مساوی کرد .

ما خوشحالیم از اینکه دلیلی ندارد ناراحت باشیم،خدایی داریم که بسی بسیار هوایمان را دارد وبسی بسیار دوستمان دارد پس چرا افسرده باشیم آِیا؟

کلا خیلی خیلی خوشحالیم :))

پ.ن1:امروز تولد هلنا بانویمان هست،تولدش مبارک :) :*

پ.ن2:خیلی دلم روشنه،نبضم برات میزنه،تو که برای منی ،دنیا برای منه...

راحیل جووون | سه شنبه بیست و هفتم خرداد 1393 12:40 |

به نام خدای فریبا ومجید

سلااااااااااااااااااااااااااااام

بعد از سال ها آمدیم وبگویید خوش اومدیم :))

دلمان بسیار برای وبلاگ جونمان تنگ شده بود وهی هر روز دلمان میخواهد بهش  سر بزنیم ولی امان از دست این فیسبوک جان،خدا ازش نگذره :))

جایتان خالی 5شنبه ای به سمت قم روانه شدیم،حالا درست که نیمه شعبان بود وقم عجب صفایی داره ولی ما به قصد مراسم عقد دوعاشق روانه قم شدیم :)

5شنبه ساعت 5صبح حرکتیدیم و عصر ساعت 5رسیدیم.فک نکنید مسیر اینقد طولانی بودا ما خودمون طولانیش کردیم،جایتان خالی تو ماشین با آبجی خانم که زن داداش عروس میشدن کلی حرکات ریز رفتیم،موج مکزیکی و اینا..

تازشم کلی قصیدیم وکلی خوندیم:)) یعنی واسه اینکه آقای داماد خیلی از این واسونک خوندن ما یا همون شعرای شیرازی که تو عروسی ها میخونن خوششون اومده بود ما نیز شب قبلش کلی آماده کردیم تا شب عقد بخوانیم وعروس وداماد لذتش را ببرند :) اینقد من آدم مهربونی هستم وشما قدر نمیدونید :))

ما  نیز توی ماشین کلی واسونک خوندیم وکلی کل میزدیم :) اصن خیلی جو شادی بود تو ماشین وما کلی حال بردیم خودمان :))

جاتون خالی برای ناهار به سمت ابیانه رفتیم واونجا بعد از کلی آب بازی وناهار خوردن به سمت قم روانه شدیم :) به به چقد خوش گذشت تو مسیر :)) تا دلتان بخواهد کباب شدیم ودر حال سوختن بودیم که بحمدالله رسیدیم:) جناب آقای پدر داماد به دنبالمان آمدند وما به خانه داماد رفتیم:) بماندکه چقدر در راه شربت نوش جان کردیم وکیف کردیم :))اونجا که رسیدیم دیگه آماده شدیم وشب شد وعروس بانو اومدن :))

کیلیلیلیلیلیلیلیلییییییییییییییییییییییییییییی

بسی بسیار حال داد وبسی بسیار خوش گذشت:) به ما که خیلی فاز داد وخیلی بهمان چسبید،تازشم کلی برایشان شعر خواندیم وجناب آقای داماد چشمان ما را به شباش(نمیدانیم نحوه نوشتنمان درست هس یانه) منور کردن وما نیز کلی دیگر خواندیم برایشان :))

خیلی جشن عقد توپی بود وشب تا ساعت 2 هم چنین مراسم ادامه داشت:) با اجازه تان به زور ساعت 3 خوابیدیم وصبح هم مارا ساعت 6 بیدارکردن:( واقعا ظالمانه بود :))

جایتان خالی رفتیم حرم حضرت معصومه واز آنجا نائب الزیاره تان بودیم،کلی برایتان دعا کردیم وکلی برای خودمان وخوشبختی این دو کفتر عشق :)

بعد از ناهار نیز عروس خانوم را برداشتیم وبرگشتیم :)) دلمان برای آقای داماد سوخت.گناه داشت ولی خوب چاره ای نبود،ایشالا هفته بعد باز عروس بانو به سمت قم روانه میشوند :)

البت بماند که ما خیلی خوشحال شدیم که عروس بانو اومدن ،آخه پایه پیاده روی مان بودن واین یه هفته میتونیم نهایت استفاده روببریم ازشان :))

همین دیگر،ان شالله عروسی شما بیایم و بعد خاطراتمان را اینجا ثبت کنیم:)

پ.ن1:ان شالله دیگر نهایتش هفته ای یک بار به این جا سر میزنیم:)

پ.ن2:کاش میشد صدای تورا بوسید...

راحیل جووون | شنبه بیست و چهارم خرداد 1393 11:54 |

به نام خدای عاشق خودمان

سلااااااااااااام

ما حالمان بسیار خوب هست

اصن از این بهتر نمی شود باشد،مگر میشود کنار امام رضا باشی ولذت نبری وحالت خوب نباشد

اصن خود امام رضا حالت را خوب میکند والا به خدا

امروز صبح که میرفتیم حرم برف می آمد ومن چقدر لذت بردم که تو این هوا دارم میرم پیش امام رضا

اصن آدم دیوانه میشود وقتی میبیند این روزها را

نمیدانم چگونه این روزها را سر کردم وچقدر دلم میخواهد شب تا صبح کنارش باشم

این روزها را خیلی خیلی دوست میدارم خیلییییییییی اصن زندگی هست برای من این روزها...

پ.ن1:مریمم فردا تو حرم بهت زنگ میزنم

پ.ن2:زندگی یعنی همین ،آرامشی که تو به من میدهی ...

------

جناب آقای وحید حرفی داری بزن!!اگر هم نمیخواهی چیزی بگو لطف کن دیگر نیا اینجا

راحیل جووون | چهارشنبه بیست و پنجم دی 1392 20:12 |

به نام خدای خودم وامام رضا

سلااااااااااااااااام

خوبین؟

ما نیز حالمان خوب هست ونیشمان باز هست

همین الان رسیدیم مشهد وبه هتل نزول کردیم ولی به علت اینکه اتاقمان را هنوز تخلیه نکرده اند منتظر نشسته ایم و ما آمدیم پای نت :)

جایتان بسیار خالی هست ودلمان بسیار دلتنگ امام رضا هست وکاش زود تر اتاقمان را میدادند وما زود میرفتیم حرم...

نمیدانیم چه بگوییم فقط میخواهیم بدانید که ما بسیار دلتنگتان هستیم وبرایتان بسی بسیار دعا میکنیم

پ.ن1:جناب آقای وحید حرفی داری مثل مرد بیا وبگو!!اینکه عینهو بچه ها هی میای یه کلمه میگی ومیری یعنی چه ؟؟

پ.ن2:بسی بسیار دوستتان میداریم

راحیل جووون | سه شنبه بیست و چهارم دی 1392 8:28 |

یا هو

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااام


گاه يک سنجاقک،به تو دل مي بندد،و تو هر روز سحر،مي نشيني لب حوض،تا بيايد از راه،از خم پيچک نيلوفرها،روي موهاي سرت بنشيند،يا که از قطره آب کف دستت بخورد،گاه يک سنجاقک،همه معني يک زندگي است .،تولدت مبارک ... سنجاقک زيباي من

امروز بسی بسیار خوشحالیم ونیشمان باز است!!!
دوست میداریم خودمان را تحویل بگیریم وهی کیف کنیم که امروز تولدمان هس!!شنگول میشویم میبینیم هی برایمان پیام تبریک می آید وهی ما ذوق میکنیم!!
اصن چه لذتی بالاتر از اینکه دی ماهی باشی ودوستای گلی داشته باشه که به یادتن!!
عاشق تک تک تونم!!از همتون ممنونم !بوووووووووووووس
با نهایت خوشحالی وخود شیفتگی تولدم مبارک.

پ.ن1:آره باهاشون نسبتی دارم که چی؟


راحیل جووون | سه شنبه دهم دی 1392 0:44 |

وخدایی که همین نزدیکی ست

سلااااااااااااااااااااااام

حال واحوال چطوره؟

خوش میگذره؟

ما نیز خوبیم وخوش!!

دیروز همگی خونه عمه جان دعوت بودیم وکلی خندیدیم وخوش گذراندیم!!

دقت کردین بعضی وقتا یه تلفن چقد بهتون انرژی میده؟؟

دیشب خونه عمه جون بودیم ودر حال حرفیدن وآش خوردن که یهو موبایلم زنگ خورد، فروغ بود باورتون نمیشه چقد خوشحال شدم وقتی زنگ زد،خیلی خیلییییییییی بهم چسبید حرف زدن باهاشو صحبت کردن درباره خاطرات کارشناسی!!برای اولین بار با یه نفر درست وحسابی درباره ارشد حرف زدمو چقد ذوق کردم واسه بودنش!اصن بودنش انرِژی داد بهم!!کلی حرف زدیم وکلی برنامه دادیم بهم!درباره درس خوندمون حرفیدیم که هیچ کدوم نمیخوندیم : دی کلا حرف زدن باهاش بهم انرژی داد وخیلی شنگول شدم

میخواست بیاد یزد که به خاطر من قرار شد آذر بیاد تا منم بتونم برم پیشش!!

پ.ن۱:از اول آذر دیگه نمیرم سرکار!!!

پ.ن۲:خیلی وقته تصمیم دارم واسه ارشد بخونم ولی حسش نیس :دی

پ.ن۳:این روزا اتفاقایی میافته که نمیدونم چرا!!ولی اینو میدونم خدا برام بهترینا رو میخواد

پ.ن۴:خدایا زود بشه اول آذر...

پ.ن۵:فروغ به همتون سلام رسوند!!!

پ.ن۶:تو این روزا وشبا التماس دعا...

راحیل جووون | جمعه هفدهم آبان 1392 14:52 |

به نام خدای خودمان تنهایی

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

حال واحوال؟

چه خبرا؟

بسی بسیار دلتنگیم وکلی دلمان هوس کرده بود بیاییم اینجا تو بغل وبلاگ جانمان

چه خبرآ؟

خشتون میگذره؟

همگی خوبین؟

ما نیز حالمان بسی بسیار خوب هستو کمی نیشمان باز هست

این مدت خیلی دلتنگتان بودیم ولی شما که اصن انگار نه انگار... :ی

من میروم ولی اینبار ب  زودی برمیگردم!!!

فعلا

 

راحیل جووون | شنبه بیست و هفتم مهر 1392 14:19 |

یاهو وقتی میای صدای پات از همه جاده ها میاد انگار نه از ی شهر دور ک از همه دنیا میاد تا وقتی ک در وا بشه لحظه دیدن برسه هر چی که جاده هس رو زمین ب سینه من میرسه.... پ.ن1:خدایا خودت مواظبش باش
راحیل جووون | جمعه هجدهم مرداد 1392 23:9 |

به نام خدای خودممممممممممم

سلاااااااااااااااااام

خوبین؟

خوشین؟

دلمون تنگولیده بود براتون

این مدتی که نبودیم اصن حسش نبود که بیایم وبمونو آپ کنیم!!همش هی میومدیم تو بلاگفا جان ولی حس اینکه بنویسیم نبودش!!الان هم که اینجاییم خیلی دلمان هوس کرد بنویسیم واسه همین اومدیم نوشته ای به یادگار بگذاریم تا دیگران از ما با خبر شوند کمی تا قسمتی..

این روزها کلا روزهای خجسته وزیبایی هس،کلا نیشمان باز هستو خیلی کم میشود بسته شود!دلمان هم تنگ میشود ولی بسی بسیار سعی میکنیم نیشمان را باز نگه داریم!!

ماه رمضان هم آمد وما کلی خوشحالیم که از فردا شب،همش جایی تلپیم یا کسی خانه مان تلپ هس!!بعد از ماه مبارک هم که جشن عقد داریم وکیلیلیلیییییییییییییییییییی

دیگر نمیدانیم چه بنویسیم فقط خواستیم بگوییم که دلمان خیلی خیلی خیلی تنگولیده برایتان!واینکه برایمان خیلی خیلی دعا کنید دلمان یه ااتفاق خیلی غیر منتظره میخواهد که از شدت ذوق ندانیم چه کار کنیم!!

التماس دعای بسیار دوستان گل منگلی من!دوستون دارم

پ.ن۱:دلم میگیرد وقتی می بینم او هست....من هستم....اما قسمت نیست!

پ.ن۲:چه زیبا میشود افطار اولین روزه با صدای تو...

پ.ن۳: :)

راحیل جووون | چهارشنبه نوزدهم تیر 1392 0:5 |

لیلی زیر درخت انار نشست
درخت انار عاشق شد،گل داد، سرخ سرخ.
گلها انار شد، داغ داغ.هر اناری هزارتادانه داشت 
دانه ها عاشق بودند،دانه ها توی انار جا نمی شدند.
انار كوچك بود.دانه ها تركیدند.انار ترك برداشت 
خون انار روی دست لیلی چكید.
لیلی انار ترك خورده را از شاخه چید.مجنون به لیلی اش رسید
خدا گفت:راز رسیدن فقط همین بود

كافی است انار دلت ترك بخورد


پ.ن۱:مواظب خودت باش...

پ.ن۲:عذاب وجدان مزخرف ترین حسی هس که آدم میتونه داشته باشه...


راحیل جووون | جمعه چهاردهم تیر 1392 15:10 |

به نام خدای خودم

سلام

آدم بعضی وقتا دلش میگیره

از همه آدمایی که کنارش هستن،از اونایی که اگه نبودن بهتر بود!از اونایی که نمیدونی باید بهشون اعتماد داشته باشی یا شک...

آدم بعضی وقتا خیلی دلش میگیره از اونایی که باید باشنو نیستن از اونایی که میگن ما همیشه هستیم ولی ...

دلش میگیره از اونایی که رفتارای  تو رو یه جور دیگه برداشت میکنن از اونایی که از حرفات یه چی دیگه استنباط میکنن وبا طرز فکر احمقانه خودشون همه چی بهت میگن...

دلش میگیره وقتی بعضی ها اجازه میدن به خودشون که هر چی خواستن بارت کنن وتو جوابشونو نمیدی،اونا نمیفهمن این ساکت بودن از احترام وعشق هس نه که جواب نداری..

امروز خیلی دلم گرفته از همه اونایی که ازشون اسم بردم،از همه اونایی که یه ذره هم به فکرت نیستن..

راستی بعضی وقتا آدم از خودش هم دلش میگیره...

پ.ن۱:خیلی غمگینم که این روزا هیچ کس نیست که ...

پ.ن۲:خدایاااااااااااااااااااااااا

راحیل جووون | چهارشنبه پنجم تیر 1392 23:1 |

به نام خدای خودم

سلااااااااااااااااااام

خوبین؟
منم خوبم خدا رو شکر

یکم دلم گرفته،یعنی خوبما ولی دلم گرفته!بعضی وقتا یه سری آدما میان تو زندگیتو بعد یهو میرن!!جالبیش اینه نه دلیل اومدنشون میدونی نه دلیل رفتنشون رو...

یه مدت درگیر دلیل اومدنشون میشیو تا بفهمی میرن...یه جوری میرن که اصن از اول هم قرار نبوده بیان!یه جوری که انگار تو ازشون خواستی بیان واونوقت هس که به تک تک اتفاقایی که افتاده شک میکنی!به همه ی حرفایی که بقیه آدما بهت میزنن الان من دراین وضعیت نا بسامان به سر میبرم : دی

شنبه اول تیر نمیدونم چه روزی خواهد بود اما من یکم دلگیر هستم از اینکه اینقد این روز زود اومد....

پ.ن۱:داری میری به سلامت سفر تو،خونه خالی میشه از عطر تن تو...

پ.ن۲:تو کی هستی؟

راحیل جووون | جمعه سی و یکم خرداد 1392 14:19 |

 ‏آرزوهای ویکتور هوگو

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد

و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کني

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی
از جمله دوستان بد و ناپایدار
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دست کم یکی در میانشان
بی تردید مورد اعتمادت باشد

و چون زندگی بدین گونه است
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد
که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد
تا که زیاده به خودت غرّه نشوی

و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد

همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی

نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند
چون این کارِ ساده ای است
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند
و با کاربردِ درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی

و امیدوام اگر جوان كه هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیده ای، به جوان نمائی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند

امیدوارم سگی را نوازش کنی
به پرنده ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد
چرا که به این طریق
احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان

امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد

بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: این مالِ من است
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است

و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید

اگر همه ی اینها که گفتم فراهم شد

دیگر چیزی ندارم برابت آرزو کنم‏"

پ.ن1:تو این روزای خیلی خیلی خوب براتون کلی آرزوی قشنگ دارم

پ.ن2:خیلی خیلی خیلیییییییی بیمعرفتین!!

راحیل جووون | چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1392 23:21 |

به نام خدای من و محبوبه

سلااااااااااااااااااااااااام

خوب هستین شما؟

الان ساعت۳.۲۰ نصفه شب هست!من الان شیراز هستم خونه عمه جان!داریم با محبوبه (همزاد گلم) کارای پروژه شو انجام میدیم!!محبوب داره ماکت میسازه ومن داشتم فایل word رو آماده میکردم!یهو هوس کردم بیام نت ووب جونمو آپ کنم!

خیلی خیلی یهویی شد شیراز اومدنم ولی الان خیلی خوبه که اینحام!بودن کنار محبوب اینقد انرژی میده بهم که حد نداره!!

نمیدونم چی بگم فقط دعا میکنم زودتر این پروژه همزادم تموم بشه با موفقیت تا یکم محبوب استراحت کنه!!دقیقا میدونم چقد استرس داره وچقد دلش میخواد همه چیش عالی بشه و من میدونم بشه!!من به توانایی های محبوبه ایمان دارم!!

پ.ن۱:آهای تویی که میری پشت سرمن هر چی دلت میخواد میگی !مطمئن باش چنان حالتو بگیرم که خودت هم نفهمی!!اینا زرنگی نیس بی شعوری هس!!

پ.ن۲:آدم باید یه "تو" داشته باشه که هر وقت از همه چی خسته وناامید شد‌‌!بهش بگه:"مهم تویی که هستی"بیخیال دنیا....

پ.ن۳:خدایا من یکی رو میخوام که ....

 

راحیل جووون | چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1392 3:33 |

به نام خدای خودمان تنهایی

سلااااااااااااااااااااااااااااااام

خوبین؟

خوشین؟

چه خبراااااا؟

ما نیز خوشحالیمو شنگولیم که برادر جانمان گوشی مان را آوردند!!بسی بسیار دلمان تنگیده بود برایش!!

همه چی خوب هستو همه لحظه هامون پر از شادی وخوشحالی ست...

اگر خدا بخواهد هفته ی آینده به نمایشگاه کتاب نزول می فرماییمو چشم ودل دوستان تهرانی را روشن می نماییم!!اولش گفتیم با بچه های دانشگاه میرویم ولی از آنجا که بچه های کلاس ما خیلی پایه این جور حاها هستن الان فقط من ومحبوبه هستیم!به مانند پارسال

این چند روز سرمان شلوغ هست!هفته ی آینده که به تهران میرویم وهفته ی بعدش روانه شیراز میشویم برای کمک به دختر عمه جانمان!!من اینقد دختر مهربونی هستما!!کی هست که قدر بدونه!!!

بعدش هم که میخواهیم بریم مسافرت چندین روزه به سمت غرب کشور!!از همین الان دارم کیف میکنم واسه روز های آینده..

عروسی دختر عمه جانمان که عقب افتاد و ما در خرداد سرمان شلوغ هست!!بعد از مسافرت هم عروسی داریمو دستمان بالا هست!!

کلا تا حالا سال ۹۲ بسی بسیار سال خوبی بوده است

خوب دیگر برویم که میخواهیم ناهار بخوریم خونه خواهر جان

پ.ن۱:چه اتفاق قشنگی تو روبروی منی...

پ.ن۲:خیلو دوساعتت دارم

راحیل جووون | دوشنبه نهم اردیبهشت 1392 13:53 |

به نام خدای خودمان

سلاااااااااااااام

حال واحوال مان هم خوب ست ونیشمان بسی بسیار باز هست

چند روزی هست که هی دلمان میخواد بنویسیم وهی نمیدانیم چه بنویسیم...

اول از همه بگوییم که بلاخره رفتیم واین موهای عزیز تر از جانمان را کوتاه کردیمو بسی بسیار خوشحالیم و دوست میداریمشان!!

هی میرویم جلوی آینه وخودمان کف بر میشویم ومی ذوقیم برای موهای فشن مان!!

جمعه ای با دایی جان وخاله جان وآجی خانم ها رفتیم سر چاه علویان!!کلی توت نوش جان فرمودیمو  یه تنی هم به آب زدیم!!بسی بسیار حال دادو کلی خوش گذراندیم!!

بعدش هم نیز رفتیم سد کاسه رود !!

چیه؟فک کردین فقط خودتون سد دارین؟ما هم سد داریم تو دل کویر٬!!!!

اینقدر پر آب بود تازشم با دختر دایی جانمان رفتیم  کمی آب بازی کنیم با اجازه تان در گل های کنارآب غرق شدیم وبه زور ما را درآوردن!!! بماندکه دمپایی سحر پاره شد و من کل بدنم گلی!!!!

اصولا این روزها خوب خوب هست ومن بسی بسیار خوشحالم!!!کلا زندگی زیباست ومن دارم حالشو میبرم!!!

الان دو روزه موبایل ندارم!!یعنی گوشی خودم که خراب شده والان در بیمارستان به سر میبره!!یه گوشی دیگه داشتم که از اون استفاده میکردم ولی جمعه ای که شارژ باتری اش تموم شد خواستم شارژش کنم سیم شارژرش کار نمیکرد وبعد از کلی تلاش وجست وجو دیدیم که سیمش قطع شده!!فعلا که بی گوشی هستیمو هی  داریم میمیریم از فضولی که چه کسانی به ما مسیج دادن وچه کسانی با ما تماس حاصل فرمودند!!!

برادر جانمان هم میگویند گوشی خودمان را تا آخر هفته میاورد حالا کی شود خدا داند...

دلمان هوس گوجه سبز کرده ست کاش یکی از مشتری ها امروز برایمان بیاورد...

پ.ن۱:هرچند مضحک است وپر از خنده های تلخ،بر ما هر آنچه لایقمان هست می رود...

پ.ن۲:خدایا شکرت به خاطر همه چی...

 

راحیل جووون | یکشنبه یکم اردیبهشت 1392 15:48 |

به نام خدای خودم وسال ۹۲

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

حال واحوال؟

سال نوتون جدید!!

چه خبرا؟

کم پیدایین دوستان؟

ماهم خدا رو شکر خوب خوبیم!!خدا رو شکر این روزها اینقدر خوبه که حد نداره!!

اصن امسال تعطیلات خیلی خیلی خوب بود وخوش گذشت!!

همش درحال مهمونی رفتن ومهمونی دادن و خوش گذرونی بودیم!!چند روز اول که همش یا رفته بودیم عید دیدنی یا کسی خونه مون بود!!تازشم اصن هم بهم عیدی ندادن!!اینقد غصه خوردم :(

ماها رسم داریم اولین شنبه سال رو باید بریم بیرون !امسال هم با خاله هام رفتیم باغ آقای داداش وتا نصفه های شب اونجا بودیم!تازشم کلی با بابا وشوهر خاله وپسرخاله حکم بازی کردیم وکلی هم خندیدیم!!بعد از اون هم همش دیگه مهمونی بودیمو مهمون داشتیم!!یکشنبه اول سال هم خونه طیبه دوستم دعوت بودیم وبا دوستان هنرستان جمع بودیمو بماندکه چقد آتیش سوزوندیم!!

روز ۵ فروردین یه سر رفتم مغازه وبعدش هم رفتم مرخصی!!۴روز رفتیم سرحد وچقد که خوش گذشت!!هر لحظه ی که اونجا بودم پر بود از شیطنت وخوشی!!روز اول که رفتیم تیر باغ وکلی کوهنوردی کردیمو فرداش هم رفتیم تنگ براق!!خیلی خیلی چسبید!!با بابام یه جاهایی رو فتح کردیم که باورمون نمیشد!!تو دره رفتیم وکلی اذیت کردم!!یعنی از همون اولش گفتم باید حتما به بچه های کلاس بگم یه اردو بذار واسه اینجا!!آخه خیلی خیلی جای توپی بود!!!

فرداش هم که اونجا عروسی بود و منم که خراب این عروسی های عشایری ها!!باورتون نمیشه فقط محو عروسی بودم واولین عروسی بودکه ساکت یه گوشه نشسته بودمو نگاه میکردم...جاتون بسی بسیار خالییییییی بود

جمعه هم رفتیم کوه وکلی کوه نوردی!!کلی برف بازی کردیمو برف خوردیم!!آتیش کردیمو کباب زدم به بدن!!بعدشم که من لباس محلی پوشیدمو کلی عکس گرفتم!!کلیلیییییییییییییییییییی

اومدیم خونه واز شنبه صبح رفتم سرکار!!!اینقد خوب بود این چند روز کارم!!شبا هم که همش هی جایی تلپ بودیم!روز دوازدهم با آجی وداداش رفتیم اقلید خونه دوست پدر!!اونجاه م کلی خوش گذشت وهمونجا فهمیدیم که واسه ۱۳بدر مهمون داریم از اصفهان!!پسر دوست بابام با پدر خانمش اینا اومدن اینجا واسه سیزده بدر!رفتیم تو باغ آقای داداش وچه کارا که نکردیم!!اانواع بازی با پاسور وانواع شیطنت!!

عصر م شولی پختسم وجاتون خالی شام هم کله پاجه داشتیم وتا ساعت ۱۲ تو باغ بودیم!!

از همه اینا بگذریم چشمتون روز بد نبینه!!یعنی آدم کچل بشه ولی صبح ۱۴ مجبور نباشه بره سرکار!!

از ۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ فحش برام بدتر بود که صبح پاشم برم مغازه!

دیگه هم مثه قبل هر روز میرم سرکارو برمیگردم،شبا هم معمولا میریم خوشگذرونی!الان هم که دیگه فصل گوجه سبز هستو تا دلتون بخواد گوجه سبز میخورم وتازه مشتری ها هم برامون میارن!ا

کلا امسال تا حالا که اومده خیلی خیلییییییییی سال خوبی بوده!خیلی خیلی خوش گذشته وامیدوارم تا آخرش همینقدر خوب بمونه!!اردیبهشت هم عروسی دختر عمه جانمون هس،همزاد جونم هم ایشالا تابستون میفرستیمش خونه بخت!!داداشمون هم درگیر کارای خونه اش هس وگرنه اونو هم میفرستادیمش خونه شون ولی خوب هنوز کار داره!!
خوب دیگه خیلی خیلی حرفیدم

پ.ن۱:موضوع انشا:

تعطیلات خود را چگونه گذراندید؟؟

-به نام خدا

-فرسنگ ها دور از آغوشش...

پ.ن۲:این آهنگ تقدیم به تو...

پ.ن۳:حالم بد است مثله زمانی که نیستی...دردا که تو همیشه همانی که نیستی...

پ.ن۴:همیشه به قلبتان گوش دهید

اگر چه در سمت چپ شما قرار دارد

همیشه راست خواهد گفت

راحیل جووون | شنبه هفدهم فروردین 1392 14:29 |

به نام خدای سال ۹۲

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

در بهاری که پر از معجزه واحساس است

هفت سینم،سین سیمای تو را کم دارد

سال نو مبارک

پ.ن۱:تحویل نمیگیرم،سالی که بی حضور تو تحویل می شود....

پ.ن۲:امسال یه سال خیلی خیلی خیلی خوب هس!!مطمئن باشید.

راحیل جووون | چهارشنبه سی ام اسفند 1391 13:19 |

به نام خدای خودم

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

خوبی؟

الان حالم خیلی خیلی خوبه ودارم آهنگ تو چشمای منی از بابک جهانبخش رو گوش میدم!!

الان هم کدشو یافتم واسه وبم!!

تازشم فردا هم قراره برم  موهامو کوتاه کنم و واسه عید یه تغییر باحال داشته باشم!!!کلا خیلی خیلی حالم خوبه!!
عصری هم خونه مامان بزرگم مراسم چنگال پزی بود!!(چنگال یه شیرینی محلی هس که ما هر سال واسه عید درست میکنیم!!!)البت من نبودم!!به هر حال سرکار بودمو نشد برم ولی عوضش کلی شبی خوردمو کلی جاتون خالی بود!!

فردا آخرین روز کاریم هس تو سال ۹۱!!بعدش هم واسه ۵ روز تعطیل هستمو دوباره روز از نو روزی از نو...

پ.ن۱:خسته شدم از بس به آدمایی که میخوان جای تو رو توی قلبم بگیرن گفتم:ببخشید اینجا جای دوستمه،الان برمیگرده!!

پ.ن۲:این آهنگ تقدیم به خودم  وندا جونم

پ.ن۳:دقت کردین وقتی دلت میخواد با یه نفر بحرفی چند حاللت وجود دادره:۱.زنگ میزنی جواب نمیده،۲.زنگ میزنی رد تماس میده،۳.اصلا نمیتونی باهاش بحرفی۴.هیچ کس رو نداری....

 

راحیل جووون | دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1391 21:51 |

به نام خدای خودم و خودش

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

خوبین؟

ای خداااااااااااااااااا چقد دلم واسه وبم تنگ شده بود : دی

خوب این مدت خیلی خیلی سرم گرم بود وحسابی کار داشتم!یعنی کارای مغازه که بود،خونه تکونی هم بود،تازشم آزمون استخدامی هم که داشتم!!نه که خیلی خیلیییییییییییی من خودمو کشتم!!والا به خدا با این نوناشون

کلا یه مدتی بود حسش نبود بیام بلاگفا!!خدا از این فیسبوک نگذره که منو از یار چهار ساله ام جدا کرد!!همین چیزا هس که همه ی دوستی ها رو از بین میبره بعدا میگن چرا ملت بی معرفت شدن  والا به خدا!!!

سال ۹۱ هم تموم شد به همین راحتی وبه همین خوشمزگی!!چند روز دیگه سال تحویل میشه وما با نیشی باز میریم به سمت سال ۹۲!!!!

این روزا همه برنامه ام اینه:صبح که بیدار میشم سریع صبحونه بخورمو بدوم برم مغازه!!ظهر هم خسته بیام خونه وبعد از غذا خوردن دوباره برم مغازه وشب به مانند یک عدد جنازه بیام خونه :دی

حالا همه ی اینا به کنار،اینکه باید از ۵ فروردین برم مغازه هم به کنار!!یعنی متنفرم از این که تو تعطیلات عید برم سرکار!فک کن همه در حال خوش گذرونی بعد تو بری اونحا عینهو این سبک ها!!بیخیال دیگه !!

این مدت که نبودم کلی اتفاق های باحال رخ داد!!از همش باحال تر این بود که رفتم شیراز!!با اینکه کلا رو هم ۲ روز بیشتر شیراز نبودم ولی خدایی خیلی حال داد!!کلی خوش گذشت وکلی چرخیدیم!!تازشم حافظیه رفتم ویه دستبند خوشگل واسه خودم خریدم!!کیلیلییییییییییییییییییییییییییییییییی

تازشم همه خرید های عیدمو انجام دادم وخیلی خیلی هم دوسشون داریم!!

امسال باید عیدی بدم!بلاخره خاله هستم وشاغل هم هستم،باید واسه خواهر زاده هام عیدی بگیرم!!میخواستم براشون کادو بخرم ولی اصلا وقت نکردم،یعنی دیر به فکر افتادم وگرنه میشد یه کادوی خوب خرید ولی به علت حوصله زیاد ونداشتن حس که برم خرید تصمیم گرفتم به صورت نقدی از خجالتشون در بیام!!یه حس خوبی دارم که میخوام عیدی بدم،یه جور حس قشنگ!!ولی خوب دوسم ندارم این حس رو که بزرگترا عیدی میدن و اینجوری من خیلی بزرگم!!!نمیدونم خودمم درگیرم!!

به علت اومدن سال جدید میخوام یه خونه تکونی کنم وبمو یکم تغییرات بدم!!!!مثه اتاقم که کلا زیر و رو شد میخوام وبم هم کلا شکلش عوض بشه!! :دی

خوب دیگه برم که خیلی حرفیدم!خیلی خیلی خیلیییییییییی دوستون دارم وخیلی خیلی خیلی دلم براتون تنگ شده

پ.ن۱:هیچ کس بی کس نیست ولی موفق کسی است که با هر کس نیست..

پ.ن۲:لحظه ی تحویل سال برام خیلی دعا کنید

پ.ن۳:بهار تا پشت پنجره آمده است...ومن،در انتظار آن زمستانم که برف راه رفتن تو را ببندد....

راحیل جووون | شنبه بیست و ششم اسفند 1391 23:45 |

به نام خدا

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

من اومدم

یعنیا هیچ چی تو دنیا لواشک نمیشه

پ.ن۱:خوبان را باید روی چشم ها گذاشت!!کجایی؟؟؟چشم هایم بهانه ات را گرفته اند...

راحیل جووون | یکشنبه بیستم اسفند 1391 19:32 |

 
وقتی یه زن باهات بحث میکنه،
غر میزنه،
قهر میکنه،
دلش میگیره،
از دستت گریه میکنه،
میگه...میگه...میگه و اشکش سرازیر میشه و ،
... مجبورت میکنه حرفشو گوش بدی،
خوشحال باش!
براش مهمی که اینجوریه!
اگه همش صدات میکنه،
اگه دوسش داری،
ذوق کن..
چون خیلی دوستت داره ....
سکوت یه زن خیلی معنی داره .....
یعنی:
خسته شده ...
دیگه کم آورده ..
دیگه تموم شده ..
یعنی نا امیـــــــــــــــــــــد شده .....
اگه مردی..
اگه عاشقشی...
قدر مهربونیاش رو بدون..
بزار از ابراز عشقش به تو انرژی بگیره ....
بزار واست بخنده و تو بهش بگو که عاشقِ خنده هاشی .....
بهش بگو چقدر دوسش داری .....
زن به همین راحتی آروم میگیره .....
تو فقط یه کم مـــــــــــــــــــــــــرد باش !!

پ.ن۱:تو باش نه برای اینکه در دنیا تنها نباشم!!باش تا در دنیای تنهایی ام تنها تو باشی...
راحیل جووون | یکشنبه هشتم بهمن 1391 13:26 |

هنگامی که خدا زن را آفريد به من گفت: اين زن است. وقتي با او روبرو شدي، مراقب باش که ...

اما هنوز خدا جمله اش را تمام نکرده بود که شیخ سخن او را قطع كرد و چنین گفت: بله وقتی با زن روبرو شدی مراقب باش که به او نگاه نكني. سرت را به زير افكن تا افسون افسانة گيسوانش نگردي و مفتون فتنة چشمانش نشوي كه از آنها شياطين ميبارند. گوشهايت را ببند تا طنين صداي سحر انگيزش را نشنوي كه مسحور شيطان ميشوي. از او حذر كن كه يار و همدم ابليس است. مبادا فريب او را بخوري كه خدا در آتش قهرت ميسوزاند و به چاه ویل سرنگونت ميکند مراقب باش....

و من بي آنكه بپرسم پس چرا خداوند زن را آفريد، گفتم: به چشم.

شيخ انديشه ام را خواند و نهيبم زد كه: خلقت زن به قصد امتحان توبوده است و اين از لطف خداست در حق تو. پس شكر كن و هيچ مگو....

گفتم: به چشم.

در چشم بر هم زدني هزاران سال گذشت و من هرگز زن را نديدم، به چشمانش ننگريستم، و آوايش را نشنيدم. چقدر دوست ميداشتم بر موجي كه مرا به سوي او ميخواند بنشينم، اما از خوف آتش قهر و چاه ويل باز ميگريختم.

هزاران سال گذشت و من خسته و فرسوده از احساس ناشي از نياز به چيزي يا كسي كه نميشناختم اما حضورش را و نياز به وجودش را حس مي كردم . ديگر تحمل نداشتم . پاهايم سست شد بر زمين زانو زدم، و گريستم. نميدانستم چرا؟

قطره اشكي از چشمانم جاري شد و در پيش پايم به زمين نشست...

به خدا نگاهي كردم مثل هميشه لبخندي با شكوه بر لب داشت و مثل هميشه بي آنكه حرفي بزنم و دردم را بگويم، ميدانست.

با لبخند گفت: اين زن است . وقتي با او روبرو شدي مراقب باش كه او داروي درد توست. بدون او تو غیرکاملی . مبادا قدرش را نداني و حرمتش را بشكني كه او بسيار شكننده است . من او را آيت پروردگاريم براي تو قرار دادم. نميبيني كه در بطن وجودش موجودي را میپرورد؟

من آيات جمالم را در وجود او به نمايش درآورده ام. پس اگر تو تحمل و ظرفيت ديدار زيبايي مطلق را نداري به چشمانش نگاه نكن، گيسوانش را نظر ميانداز، و حرمت حريم صوتش را حفظ كن تا خودم تو را مهياي اين ديدار كنم...

من اشكريزان و حيران خدا را نگريستم. پرسيدم: پس چرا مرا به آتش قهر و چاه ويل تهديد كردي ؟!

خدا گفت: من؟!!

فرياد زدم: شيخ آن حرفها را زد و تو سكوت كردي. اگر راضي به گفته هايش نبودي چرا حرفي نزدي؟!!

خدا بازهم صبورانه و با لبخند هميشگي گفت: من سكوت نكردم، اما تو ترجيح دادي صداي شيخ را بشنوي و نه آوای مرا ...

و من در گوشه اي ديدم شيخ دارد همچنان حرفهاي پيشينش را تكرار ميكند ...

باید گاهی سکوت کنیم ، شاید خدا هم حرفی برای گفتن داشته باشد

 پ.ن۱:گاهی دلت بهانه می گیرد،گاهی دلتنگی هایی داری،که فقط باید فریادشان بزنی،اما...سکوت میکنی...گاهی دلت میخواهد زانویت را تنگ درآغوش بگیری وگوشه ای از گوشه ترین گوشه ای که می شناسی بنشینی  وفقط نگاه کنی...گاهی چقدر دلت برای یک خیال راحت تنگ می شود..گاهی شاید دلگیری از خودت ...شاید...

پ.ن۲:شب خوابیدی تو تختت هی غلت میخوری... بعد گوشیتو بر میداری مینویسی "خوابم نمیبره".....سرد میشی...بغض میکنی.....میبینی هیچکسی رو نداری که واسش اینو بفرستی.....تنهایی سخته...خیلی... و سخت تر از اون اینه که خودت بخوای تنها باشی تا کسی تنهات نزاره و درد نکشی...

راحیل جووون | پنجشنبه بیست و هشتم دی 1391 23:31 |

به نام خدای خانواده خودمان

سلااااااااااااااااااااااااااااام

خوبین؟

ما که حالمان بسی بسیار خوب هستو این دو روز کلی بهمان چسبید حسابی!!الان هم  تو اتاقم نشتم ،اتاقی که به بم موقعی که زلزله اومد میگه زکی!!از بس مرتب وتمیز هس!!باور کنید!همه این تمیزی هم مدیون زحمات هلنا،مامان هلنا وخاله هلنا که بنده باشم،هستم...

چهارشنبه ای ساعت 6 که از محل کارم میخواستم بیام خونه با آجی خانم رفتیم خرید ودوتا پارچه خیلی خوشگل خریدم واسه مانتو برا عید!!!(فک نکنید من خیلی آینده نگر هستما اصلا ولی چون آجی خانم ها گفتن که فقط تا بهمن برات مانتو میدوزیم رفتیم دنبالش) بعد همین جوری داشتیم تو خیابون میگشتیم که مامان بهم زنگید وگفت که لازانیا بخر،واسه شام آماده اش کنیم،جاتون خالی اینقد خندیدیم واسه این پختن لازانیا،یعنی من وزنداداشم دیگه ترکوندیما،اصن یه وضعی...بلاخره تموم شد وبا اجازه تون ی لازانیای پختیم که تو عمرمون نخورده بودیم البت خدا وکیلی خیلی خوشمزه بود ولی خیلی مسخره بازی درآوردیم،کلا هم من وزنداداشم همشو خوردیم،اخه از بس چرب وپر از سس بود هیچ کس نمیخورد :دی

ما معمولا هر شب که آجی اینا از یزد بیان آخر شب من وآجی ومحمد آقا (شوهر خواهر گرام) با هلنا خانمی میریم تو خیابونا میگردیم وکلی هله هوله هم میخریم ومیخوریم،تا قبل از این که من برم سرکار همیشه مادر خرج آجی اینا بودن ولی بعد از این نوبتی شد دیگه چهار شنبه ای نوبت من بود وآخر شب با زنداداشم وآجی اینا رفتیم بیرون کلی چرخیدیمو آخرش هم کلی بستنی خریدیمو اومدیم خونه!!5شنبه هم که رفته بودیم هیئت وبعدش هم مسابقه داشتمو دوباره شب شد!!دیشب مهمون داشتیمو بعد از اینکه مهمونا رفتن باز رفتیم بیرون این دفعه مهمون سمانه بودیم،جاتون خالی کلی قاقالی لی خریدیمو همین جوری که داشتیم میخوردیمو اینا من وسمانه موفق شدیم آویزون آجی شدیمو ساعت 12 شب رفتیم شام خوردیم

باورتون نمیشه ازو قتی من تصمیم گرفتم رژیم بگیرم دارم دوبرابر میخورم،نمیدونم چی کار کنم؟بعد ماه صفر جشن عقد دختر خاله ام هستو اینجوری که من دارم پیش میرم واسه جشن هیچ لباسی اندازه ام نمیشه!!بعدش هم دیگه خسته شدم از بس همه بهم میگن راحیل خیلی چاق شدی یه فکری بکن!!باید دیگه برم تو کار رژیم وهشت کیلویی کم کنم تا وزنم مثه قبل بشه!!البته غذا خوردنم مثه قبله ها ولی چون خیلی تحرک ندارم  دارم چاق میشم!اصن هم کارمو دوست ندارم که منو اینقد چاق کرده!!!تازشم رفتم طناب خریدم که صبح ها طناب بزنم!!!

پ.ن1:خدایا دستانی را در دستانم بگذار که پاهایش با دیگری راه نرود...

پ.ن2:بــــــــــــــــــله دیگه خانم، شوهرشون کنارشون هس دیگه یاد راحیل نمیکنن که!!اصن هم من باهات قهرم،گفته باشم محبوب خانم

پ.ن3:دلم نه عشق میخواهد نه دروغ های قشنگ،نه ادعاهای بزرگ ونه بزرگ های پر ادعا...دلم یک فنجان چای داغ میخواهد ویک دوست...که بشود با او حرف زد وپشیمان نشد...

پ.ن4:آدم ها خیلی نمی تونن از هم دور باشن،بلاخره یه چیزی جا میمونه که مجبورن برگردن...

 

راحیل جووون | جمعه پانزدهم دی 1391 11:10 |

به نام خدای خودم

سلام

خوبین؟

چه خبرا؟

ما نیز خوبیم!
خوب این پست خیلی یهویی هس ومن فقط خواستم بگم که عصر مسابقه دارم که اگه برنده بشم میرم کربلا!!برام دعا کنید

خیلیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی ممنونم

فردا یه پست خوب میذارم

فعلا

بابای

پ.ن۱۲: التماس دعا بسی بسیار

راحیل جووون | پنجشنبه چهاردهم دی 1391 9:1 |

به نام خدای دی ماهی ها

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااام

خوبین؟

من که خیلی خیلی حالم خوبه

مرسی از بابت پیام های تبریکتون البت هنوز ادامه داره ها،هنوز واسه من پیام تبریک میاد وتازه نصف کادوهام در آینده به دستم میرسه!!

این پست فقط واسه همزاد گلم هس

همزاد عزیزم،محبوبه جونم خیلی خیلی دوست دارم،خیلی خیلی ...باورت نمیشه دیروز عصر که بهم اس دادی چقدر نگرانت بودمو الان چقدر خوشحالم که تو رو دارم،نمیدونی چقدر حرف زدن با تو بهم انرژی میده،کاش زود زود بیای اینجا و واسه همیشه باشی!!محبوبه جونم من همیشه کنارت هستم با اینکه حضورم پیشت نیس ولی قلبم همیشه کنارته!!
خیلی خیلی دوست دارم وخیلی خیلی مواظب خودت باش

پ.ن۱:نفست باران است،دل من تشنه باریدن ابر...دل بی چتر مرا مهمان کن...

راحیل جووون | سه شنبه دوازدهم دی 1391 14:40 |

به نام خدای خودم

چندین سال پیش…
امروز  بود که پا به این دنیا گذاشتی
انگار همین دیروز بود که پاییز را پشت سر گذاشتی
خدا یکی از فرشته های زیبا و مهربانش را به این دنیا هدیه داد
تویی آن هدیه ی زیبا از طرف خدا برای این دنیا
بهار تو را دید و تو شدی آغاز زیباییها
بهار تو را دید و تو شدی آغاز شکفتن گلها
از همان روز خدا تو را به من داد ، عشق تو را در قلبم مثل رازی پنهان قرار داد
سالهایی نیز که تو نبودی اما عشق تو بود قلبم پر از آرامش و عشق و محبت بود
میدانستم یکی مثل تو به این دنیا آمده و در راه است ، و این دل من است که خودش میداند و چشم انتظار است
لحظه ی به دنیا آمدن تو ، لحظه شکفتن غنچه ای است در میان گلبرگهای سرخ قلبم که گلستان میکند باغ وجودم را
در لحظه آمدنت دنیا به سوی تو مینگرد تا لحظه شکفتن زیباترین گل را ببیند و آمد روزی که که یک قلب عاشق مثل قلب من این گل زیبا را از شاخه اش بچیند و در گلدان وجودش بگذارد!
خدایا هر چه آفریدی برایم یک طرف ، این فرشته ی زیبا را که به من هدیه دادی یک سوی دیگر
آرزوی من همیشه همین سو بوده ، این فرشته ی زیبا از آغاز تولدش در قلب من بوده
که اینگونه قلب من در روز میلادش پرتپش و شاد است ، هر تپشش فریاد عشق و آواز است
که میزند با هر تپش فریاد عشق، عزیزم تولدت مبارک ،هدیه من به تو یک دنیا عشق!

با نهایت خود شیفتگی تولدم مبارک

پ.ن1:  چه لطیف است حس آغازی دوباره،و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس... و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن! و چه اندازه شیرین است امروز... روز میلاد... روز تو! روزی که تو آغاز شدی!تولدت مبارک همزاد گلم

پ.ن2: گاه يک سنجاقک،به تو دل مي بندد،و تو هر روز سحر،مي نشيني لب حوض،تا بيايد از راه،از خم پيچک نيلوفرها،روي موهاي سرت بنشيند،يا که از قطره آب کف دستت بخورد،گاه يک سنجاقک،همه معني يک زندگي است .،تولدت مبارک ... سنجاقک زيباي من (فردا تولد زندگی من هس،کوثر خاله تولدت مبارک)

پ.ن3:متن بالایی یه هدیه خیلی دوست داشتنی از دوست خوب واسه تولدم بود!ممنونم ...خیلی عاشقانه وعارفانه تولدم مبارک.

پ.ن4:کادو های شما را از هم اکنون پذیراییم!!

پ.ن5:به افتخار تولد من همگی باهم بندری بریم با این آهنگ شاد

پ.ن6:کیلیلییییییییییییییییییییییییی

راحیل جووون | شنبه نهم دی 1391 23:28 |

به نام خدای خودمو ندا جونم

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

خوبین؟

ما که الان حالمان بسی بسیار خوب هست ونیشمان به حدی باز هس که دیگر باید ببندیمش وگرنه یهو به زور می بندنش

دیشب از اصفهان برگشتیم وکلی خاطرات خوب به وجود آوردیم وهمین الان دلمان برای ولگردی هایمان در اصفهان تنگیده اس

سه شنبه ای که نزول کردیم ب اصفهان از بس خوش قدم هستیم باران شورع شد وما کلی کیفور شدیم وکلی دعاکردیم زیر بارون!!تازشم کلی راه رفتیم وشدیم موش آب کشیده

به خاطر همین کارام نزدیک بود که روانه بیمارستان بشم ولی خوب دیگه  سرمون حسابی گرم بود وحواسمون به مریضی نبود،فردا صبحش زیر بارون رفتیم بیرون ومن واسه خودم ی کادوی تولد خیلی خوشگل خریدم،یعنی کیف کردم باهاش!اینقد خوشگله،خیلی خیلی دوسش دارم!دلتون بسوزه!!5شنبه ای هم که با ندا رفتیم بیرون وکلی خندیدیم،تازشم یکی از بچه های دانشگاه مون رو دیدمش،اینقد ذوق کردم!! :دی

کلا سفر خیلی خوبی بود من کلا خندیدم،بماند که از بس راه رفتم پاهام ورم کرده ودرد میکنه،سرما هم خوردم ولی مهم نی!!

پ.ن1:دیگه چیزی نمونده تا بیایم...

پ.ن2:آقا من نخوام ازدواج کنم باید به کی بگم،همه دنیا گیر دادن به ازدواج من!!

پ.ن3: تنهایی ریشه تمام گناهان ودرد هاست،"چوپان " را تنهایی "دروغگو" کرد...

راحیل جووون | جمعه هشتم دی 1391 12:47 |

به نام خدای خودم

سلااااااااااااااااااام

خوبین شما ؟

چه خبرا؟

امشب کلی خبر خوب دارم ،اولیش اینکه بنده برای نوزدهمین بار دختر دایی شدم،این اتفاق خیلی خجسته جمعه رخ داد بعد ازشب یلدا !!

دومین خبر خوب اینکه من وخانواده گرام فردا صب به سمت اصفهان حرکت میکنیم ،بسی بسیار دلمان تنگ است برای ندا جون وولگردی های مداممان

سومین خبر خوب اینکه من  الان خیلی خیلی حالم خوبه!!

چهارمین خبر خوب هم این که فقط 5 روز دیگه تا تولد من باقی مونده

خوب دیگه برم که میخوایم بریم نی نی عمه جونمو ببینیمش که تو این چهار روز که نیستم کلی دلم براش تنگ میشه

پ.ن1:نسیم باد صبا دوشم آگهی آورد،که روز محنت وغم رو بکوتهی آورد

این فال حافظی بود که شب یلدا واسه خودم گرفتم،دم حافظ جونم گرم!!چاکرش هم هستیم.

پ.ن2: آبی باش...

      مثل آسمان...

تاعمری به هوای تو

  "سربه هواباشم"

پ.ن۳:به کلاغها بگویید: قصه من ...اینجا تمام شد!!! یکی ...!!! بود و نبود مرا با خود برد

راحیل جووون | دوشنبه چهارم دی 1391 20:7 |

Desiner: lady skin